جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۰:۴۱ ۲ بازديد
از تقریباً لذتبخشترین و جالبترین کاری که تام تا به حال انجام داده بود، اتفاقی افتاد که برای او چیزی کمتر از یک تراژدی کوچک نبود. آقای رویس فیرگریوز به وظایف دیگری فراخوانده شد و از آن پس شخصیت نافذ و لبخند گشادهاش را در جای دیگری به کار گرفت. جادو و طلسمات از آن پس تام او را زیاد میدید و در کارهای مختلف با او روبرو جادو و طلسمات میشد، معمولاً در زهک دربی و کاتاِویاش، به جز مواقعی که گرما اجازه نمیداد. آقای فیرگریوز توضیح داد: «من به عرصه وسیعتری از مفید بودن فراخوانده شدهام.» که معلوم شد منظور چیدن سنگ برای مخزن است، کاری که او با طلسم نویس تمام ظرافت و وقاری که در ذاتش بود انجام میداد.
او طوری سنگها را برمیداشت که انگار شکسپیر به جای فریس، این کار را برایش برنامهریزی کرده دعا بود... فصل نوزدهم تام و ند با گذشت روزها، سازهای روستایی و زیبا بر فراز پل ناهموار پدیدار شد و آن را در بر گرفت. هیچ اثری از چوب لخت یا هرسشده در اطراف آن دیده نمیشد، این استراحتگاه کوچک و کمنور تماماً از طلسم نویس الوارهایی ساخته شده بود که با پوست طبیعی خود پوشیده شده بودند. و با پیشرفت این کار، تام و همراهش دوستان صمیمی شدند. والن در فرانسه شاهد جنگ بود و زخمی روی شانهاش سوران داشت که نشان از آن داشت.
تام نیز «آنجا» بود و آنها هنگام کار و به خصوص جادو و طلسمات در پیادهروی به هتل و برگشت از آن در زمان ناهار، چیزهای زیادی برای صحبت پیدا میکردند. تام همیشه ناهارش را با مردان میخورد. او از این لذت میبرد و وجدانش را از بابت صرف غذا با فریس و آدری در کلبه هر شب آسوده میکرد. در مجموع، کارگران وابستگی او به «عمارت اجرایی» را به خوبی درک میکردند. به نظر میرسید که برایشان عجیب نیست که او آنجا را به عنوان دفتر مرکزی خود انتخاب کرده باشد. واقعاً آدم غیرمنطقیای بود که میتوانست از تام پیشین بد بگوید.
او آنقدر ساده و با همه صمیمی بود که خیلی زود محبوب همه شد. اگر مردها اصلاً به هویت او با کلبه فکر میکردند، احتمالاً به خاطر تسلیم شدن آمادهاش در برابر جذابیتهای آدری فریس، آن را خوشخلق میدانستند. او از بقیهشان نسبتاً جوانتر بود. یک روز سر کار به ند والن گفت: «به جرأت میگویم که با من خیلی خوب رفتار میکنند.» ند والن گفت: «تمام دنیا عاشق را دوست دارد.» تام با عصبانیت گفت: «منظورت از این حرف چیه؟» «منظورم این بهترین دعانویس شهر است که همه دنیا یک دانشآموز کوشا را دوست دارد. نیکشهر این بهتر است؟» «میخواهم بدانم منظورت از این حرف چیست؟» «مگه تو شاگرد خوب رو تایید نمیکنی؟ طلسم وقتی من طلسم نویس مدرسه میرفتم...» تام با بیصبری گفت: «بله، همیشه همینطوری حرف میزنی.
طوری حرف میزنی که انگار منظورت چیز دیگری است. جای تعجب طلسم نیست که میگویند طعنه میزنی.» «اونا؟ بهترین دعانویس شهر تو که شاگرد خیلی خوبی نیستی. تو مفرد و جمع رو تشخیص نمیدی.» تام با عصبانیت گفت: «خب، پس او [زن] است. و اعتراف میکنم که او دختر فوقالعاده باهوشی است. مطمئناً او بیشتر از آنچه من میدانستم فراموشکار است.» «اون از اون نوع آدمهای فراموشکاره، نه؟» تام گفت: «چرا به کتابهایی که او میخواند نگاه کنم؟ شهروندی خوب و شخصیتسازی و چیزهایی از گرمسار این قبیل. من به اندازه کافی مغز ندارم که آنها را طلسم نویس بفهمم - اعتراف میکنم.» «ساختن آلاچیق بیشتر به کار تو میاد، ها؟» «باز هم همین.» «فقط دارم میگم که کار خوبی روی اون معبد کوچیک توی جنگل انجام دادین.
خیلی مرتب به نظر میاد، نه؟» هر کدوم روی یکی از دو صندلی روستایی نشسته بودن و قبل از اینکه برن خونه، چند دقیقهای لم دادن. «باید یه درخت دیگه بندازیم و تنهاش رو از وسط نصف کنیم و دو تیکه رو کنار هم روی اون قسمت بذاریم. اونجا توی بهار و پاییز گِلی میشه. جادو و طلسمات نظرت چیه؟» تام گفت: «فردا.» والن گفت: «هر زمان که بخواهید.» تام گفت: «و یک چیز دیگر.» والن خندید و گفت: «انگار دارم اذیتش میکنم.» «نه، اما تو طوری از اینجا حرف میزنی که انگار من آن را طراحی و ساختهام. این کار تو هم به اندازه طلسم نویس کار دعا من است.
همیشه جلوی جمع همینطور حرف میزنی. مگر تو صندلیها را پیشنهاد ندادی؟ کی گفته سقفش کاهگلی باشد؟» ند گفت: «گناهکار.» تام نتیجه گرفت: «خب پس.» ند گفت: «بهتره این چیزا رو تو کلبه نیاری.»
او طوری سنگها را برمیداشت که انگار شکسپیر به جای فریس، این کار را برایش برنامهریزی کرده دعا بود... فصل نوزدهم تام و ند با گذشت روزها، سازهای روستایی و زیبا بر فراز پل ناهموار پدیدار شد و آن را در بر گرفت. هیچ اثری از چوب لخت یا هرسشده در اطراف آن دیده نمیشد، این استراحتگاه کوچک و کمنور تماماً از طلسم نویس الوارهایی ساخته شده بود که با پوست طبیعی خود پوشیده شده بودند. و با پیشرفت این کار، تام و همراهش دوستان صمیمی شدند. والن در فرانسه شاهد جنگ بود و زخمی روی شانهاش سوران داشت که نشان از آن داشت.
تام نیز «آنجا» بود و آنها هنگام کار و به خصوص جادو و طلسمات در پیادهروی به هتل و برگشت از آن در زمان ناهار، چیزهای زیادی برای صحبت پیدا میکردند. تام همیشه ناهارش را با مردان میخورد. او از این لذت میبرد و وجدانش را از بابت صرف غذا با فریس و آدری در کلبه هر شب آسوده میکرد. در مجموع، کارگران وابستگی او به «عمارت اجرایی» را به خوبی درک میکردند. به نظر میرسید که برایشان عجیب نیست که او آنجا را به عنوان دفتر مرکزی خود انتخاب کرده باشد. واقعاً آدم غیرمنطقیای بود که میتوانست از تام پیشین بد بگوید.
او آنقدر ساده و با همه صمیمی بود که خیلی زود محبوب همه شد. اگر مردها اصلاً به هویت او با کلبه فکر میکردند، احتمالاً به خاطر تسلیم شدن آمادهاش در برابر جذابیتهای آدری فریس، آن را خوشخلق میدانستند. او از بقیهشان نسبتاً جوانتر بود. یک روز سر کار به ند والن گفت: «به جرأت میگویم که با من خیلی خوب رفتار میکنند.» ند والن گفت: «تمام دنیا عاشق را دوست دارد.» تام با عصبانیت گفت: «منظورت از این حرف چیه؟» «منظورم این بهترین دعانویس شهر است که همه دنیا یک دانشآموز کوشا را دوست دارد. نیکشهر این بهتر است؟» «میخواهم بدانم منظورت از این حرف چیست؟» «مگه تو شاگرد خوب رو تایید نمیکنی؟ طلسم وقتی من طلسم نویس مدرسه میرفتم...» تام با بیصبری گفت: «بله، همیشه همینطوری حرف میزنی.
طوری حرف میزنی که انگار منظورت چیز دیگری است. جای تعجب طلسم نیست که میگویند طعنه میزنی.» «اونا؟ بهترین دعانویس شهر تو که شاگرد خیلی خوبی نیستی. تو مفرد و جمع رو تشخیص نمیدی.» تام با عصبانیت گفت: «خب، پس او [زن] است. و اعتراف میکنم که او دختر فوقالعاده باهوشی است. مطمئناً او بیشتر از آنچه من میدانستم فراموشکار است.» «اون از اون نوع آدمهای فراموشکاره، نه؟» تام گفت: «چرا به کتابهایی که او میخواند نگاه کنم؟ شهروندی خوب و شخصیتسازی و چیزهایی از گرمسار این قبیل. من به اندازه کافی مغز ندارم که آنها را طلسم نویس بفهمم - اعتراف میکنم.» «ساختن آلاچیق بیشتر به کار تو میاد، ها؟» «باز هم همین.» «فقط دارم میگم که کار خوبی روی اون معبد کوچیک توی جنگل انجام دادین.
خیلی مرتب به نظر میاد، نه؟» هر کدوم روی یکی از دو صندلی روستایی نشسته بودن و قبل از اینکه برن خونه، چند دقیقهای لم دادن. «باید یه درخت دیگه بندازیم و تنهاش رو از وسط نصف کنیم و دو تیکه رو کنار هم روی اون قسمت بذاریم. اونجا توی بهار و پاییز گِلی میشه. جادو و طلسمات نظرت چیه؟» تام گفت: «فردا.» والن گفت: «هر زمان که بخواهید.» تام گفت: «و یک چیز دیگر.» والن خندید و گفت: «انگار دارم اذیتش میکنم.» «نه، اما تو طوری از اینجا حرف میزنی که انگار من آن را طراحی و ساختهام. این کار تو هم به اندازه طلسم نویس کار دعا من است.
همیشه جلوی جمع همینطور حرف میزنی. مگر تو صندلیها را پیشنهاد ندادی؟ کی گفته سقفش کاهگلی باشد؟» ند گفت: «گناهکار.» تام نتیجه گرفت: «خب پس.» ند گفت: «بهتره این چیزا رو تو کلبه نیاری.»
- ۰ ۰
- ۰ نظر