چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۱۶ ۵ بازديد
داده میشد و در جای خود غلتانده میشد، که با توجه به ارتفاع دو یا سه طبقه سازه، کار آسانی نبود. ساختن یک کلبه چوبی اساساً کاری دو نفره است. کندههایی که جادو و طلسمات در دو طرف درگاه و پنجره قرار داشتند، باید به طور خاص بریده میشدند۱۰۷طولها. غلافهای زمختی که او شبها، پس از انجام کار طاقتفرسای روز، میساخت تهران و این کار را زیر نور یک فانوس راهآهن انجام میداد. کار ساخت دو کابین اول عمدتاً شامل کنار هم قرار دادن الوارهایی بود که از طلسم نویس قبل بریده شده بودند و تنظیم غلافهای شکسته قدیمی، اما او اکنون در میانهی کاری بود که جنگلبانان شکستناپذیر قدیمی با آن مواجه بودند و او با پشتکار سرسختانه به کار خود ادامه میداد.
اغلب، پس از یک روز کار که او را کاملاً خسته و در هر عضلهای ضرباندار میکرد، تنها یک کندهی دیگر را در جای خود میدید، که نتیجهی تلاش طاقتفرسای او بود. بدین ترتیب یک هفته و تقریباً دو هفته گذشت و جب راشمور برنگشت و تام میدانست که شنبهی بهترین دعانویس شهر آینده اولین گروهها از راه خواهند رسید. نه اینکه خیلی برایش مهم باشد، اما راهش را برای اتمام کارش تا اول آگوست هموار نمیدید و احساس شکست قریبالوقوع بر او سنگینی میکرد. او نباید توسط دیدهبانانی خراسان رضوی که او را تعقیب کرده بودند، با اره و تبرش در آنجا دستگیر میشد.۱۰۸او را انکار کرد و هر که به او ایمان آورد، خائن و دروغگو بود.
حالا تا دیروقت شب کار میکرد؛ صدای کشیده شدن طنابهای سفت و صدای جیرجیر قرقرهها در لبه جادو و طلسمات دریاچه شنیده میشد، وقتی که نیروی اهرم چندگانه را روی یک کنده سرسخت اعمال میکرد و آن را دعا از شیب بالا میکشید. سپس طلسم آن را میبرید و مرتب میکرد، و صبح، وقتی بازوی لنگ و ضرباندارش استراحت میکرد دعا و دعا شانهاش پس از استراحت شبانه کمتر درد میکرد، یک سر آن و سپس سر دیگرش را روی شانهاش بلند میکرد و به این ترتیب، با تلاشهای بیفایده فراوان، بالاخره آن خراسان شمالی را در جای خود قرار میداد. به دلیل درد شانههایش، شبها نمیتوانست راحت بخوابد.
شانههایش او را با نوعی درد جادو و طلسمات سوزناک عذاب میدادند. و هنوز عمو جب برنگشت. بهترین دعانویس شهر سرانجام، یک شب، آن روح شکستناپذیر که از پذیرش قدرت رو به زوال خود امتناع ورزیده بود، نشانههایی از تسلیم شدن نشان جادو و طلسمات داد. او سعی میکرد یک کنده چوب را در جای خود قرار دهد و فشار آن بر شانه کبودش باعث درد شدیدی در او شد. او خوابش برد.۱۰۹پتو را از کلبهای که در آن بود بیرون آورد و آن را تا شده روی شانهاش انداخت، اما بدن خستهاش زیر بار خم شد و تلو تلو خوزستان خورد و افتاد. وقتی توانست خودش را جمع و جور کند، چند براده جمع کرد و هرم کوچکی از چوب روی آنها ساخت و چند تکه بزرگتر را در نزدیکی خود طلسم روی هم گذاشت، آتشی
روشن کرد، سپس پتویش را روی زمین پهن کرد، نشست و زبانههای شعله را تماشا کرد. تمام استخوانهای بدنش درد طلسم نویس دعا میکرد. آنقدر خسته بود که نمیتوانست دعا غذا بخورد، حتی نمیتوانست بخوابد؛ و در تخت کلبه هیچ آرامشی پیدا نمیکرد. حداقل اینجا شادی و گرما بود. تا جایی که میتوانست به آتش نزدیک شد، زیرا خیال میکرد که گرما درد بازو و شانههایش را تسکین میدهد. و صدای ترق تروق شاد آتش، آتش را به عنوان یک همراه طلسم نویس به نظر میرساند... و بعد اتفاق عجیبی افتاد. ۱۱۰ فصل بیستم دوست نیازمند در آن سوی آتش، جوانی تقریباً همسن و سال خودش ایستاده بود که نفس نفس زنان نفس میزد و با لبخندی بسیار دلنشین زنجان به او لبخند میزد.
تام در نور آتش میتوانست ببیند که موهای فر او آنقدر قرمز است که یک آجر در مقایسه با آن آبی به نظر میرسد و طلسم کک جادو و طلسمات و مکها به اندازه ستارگان در آسمان آرام، روی صورت دلپذیرش ضخیم بودند. علاوه بر این، چشمانش با نوعی بیپروایی رقصان میدرخشید و طلسم نویس نوعی صمیمیت جذاب در او وجود داشت که حتی تام بیاحساس را نیز به طلسم نویس وجد میآورد. غریبه کلاهی چهارخانه و ژاکتی از جنس کتان به سر داشت که بافت پرزدار آن با خارهایی که یکی یکی از آنها را کنده و با خوشرویی تمام در آتش میانداخت، پوشیده شده بود.۱۱۱ گفت: «من یک بوته خار انسانی هستم؛ اگر چند تای دیگر از آنها داشته باشم، تبدیل به رنده جوز هندی میشوم.
اغلب، پس از یک روز کار که او را کاملاً خسته و در هر عضلهای ضرباندار میکرد، تنها یک کندهی دیگر را در جای خود میدید، که نتیجهی تلاش طاقتفرسای او بود. بدین ترتیب یک هفته و تقریباً دو هفته گذشت و جب راشمور برنگشت و تام میدانست که شنبهی بهترین دعانویس شهر آینده اولین گروهها از راه خواهند رسید. نه اینکه خیلی برایش مهم باشد، اما راهش را برای اتمام کارش تا اول آگوست هموار نمیدید و احساس شکست قریبالوقوع بر او سنگینی میکرد. او نباید توسط دیدهبانانی خراسان رضوی که او را تعقیب کرده بودند، با اره و تبرش در آنجا دستگیر میشد.۱۰۸او را انکار کرد و هر که به او ایمان آورد، خائن و دروغگو بود.
حالا تا دیروقت شب کار میکرد؛ صدای کشیده شدن طنابهای سفت و صدای جیرجیر قرقرهها در لبه جادو و طلسمات دریاچه شنیده میشد، وقتی که نیروی اهرم چندگانه را روی یک کنده سرسخت اعمال میکرد و آن را دعا از شیب بالا میکشید. سپس طلسم آن را میبرید و مرتب میکرد، و صبح، وقتی بازوی لنگ و ضرباندارش استراحت میکرد دعا و دعا شانهاش پس از استراحت شبانه کمتر درد میکرد، یک سر آن و سپس سر دیگرش را روی شانهاش بلند میکرد و به این ترتیب، با تلاشهای بیفایده فراوان، بالاخره آن خراسان شمالی را در جای خود قرار میداد. به دلیل درد شانههایش، شبها نمیتوانست راحت بخوابد.
شانههایش او را با نوعی درد جادو و طلسمات سوزناک عذاب میدادند. و هنوز عمو جب برنگشت. بهترین دعانویس شهر سرانجام، یک شب، آن روح شکستناپذیر که از پذیرش قدرت رو به زوال خود امتناع ورزیده بود، نشانههایی از تسلیم شدن نشان جادو و طلسمات داد. او سعی میکرد یک کنده چوب را در جای خود قرار دهد و فشار آن بر شانه کبودش باعث درد شدیدی در او شد. او خوابش برد.۱۰۹پتو را از کلبهای که در آن بود بیرون آورد و آن را تا شده روی شانهاش انداخت، اما بدن خستهاش زیر بار خم شد و تلو تلو خوزستان خورد و افتاد. وقتی توانست خودش را جمع و جور کند، چند براده جمع کرد و هرم کوچکی از چوب روی آنها ساخت و چند تکه بزرگتر را در نزدیکی خود طلسم روی هم گذاشت، آتشی
روشن کرد، سپس پتویش را روی زمین پهن کرد، نشست و زبانههای شعله را تماشا کرد. تمام استخوانهای بدنش درد طلسم نویس دعا میکرد. آنقدر خسته بود که نمیتوانست دعا غذا بخورد، حتی نمیتوانست بخوابد؛ و در تخت کلبه هیچ آرامشی پیدا نمیکرد. حداقل اینجا شادی و گرما بود. تا جایی که میتوانست به آتش نزدیک شد، زیرا خیال میکرد که گرما درد بازو و شانههایش را تسکین میدهد. و صدای ترق تروق شاد آتش، آتش را به عنوان یک همراه طلسم نویس به نظر میرساند... و بعد اتفاق عجیبی افتاد. ۱۱۰ فصل بیستم دوست نیازمند در آن سوی آتش، جوانی تقریباً همسن و سال خودش ایستاده بود که نفس نفس زنان نفس میزد و با لبخندی بسیار دلنشین زنجان به او لبخند میزد.
تام در نور آتش میتوانست ببیند که موهای فر او آنقدر قرمز است که یک آجر در مقایسه با آن آبی به نظر میرسد و طلسم کک جادو و طلسمات و مکها به اندازه ستارگان در آسمان آرام، روی صورت دلپذیرش ضخیم بودند. علاوه بر این، چشمانش با نوعی بیپروایی رقصان میدرخشید و طلسم نویس نوعی صمیمیت جذاب در او وجود داشت که حتی تام بیاحساس را نیز به طلسم نویس وجد میآورد. غریبه کلاهی چهارخانه و ژاکتی از جنس کتان به سر داشت که بافت پرزدار آن با خارهایی که یکی یکی از آنها را کنده و با خوشرویی تمام در آتش میانداخت، پوشیده شده بود.۱۱۱ گفت: «من یک بوته خار انسانی هستم؛ اگر چند تای دیگر از آنها داشته باشم، تبدیل به رنده جوز هندی میشوم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر