دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۰:۵۶ ۳ بازديد
«داد»: «خاکستری - سختکوش - نه چندان ورزیده - مثل آجر صاف.» آقای برایت: «لباسهای پر زرق و برق - راه رفتن بهترین دعانویس شهر لنگان لنگان - نگاهی که مستقیم نیست.» اینها چیزهایی بودند که آنها فکر میکردند. آنها از مسائل دیگری بهترین دعانویس شهر صحبت میکردند. پرسوجوی متقابل منجر به افشای محل اختفای هر یک و فعالیت هر یک شد، هرچند در این مورد آخر، «داد» تا حد زیادی به تخیل خود متکی بود و معلمش را از حرفه ای که در آن مشغول بود، به طور نامشخصی مطلع کرد. آقای برایت به این شهر نقل مکان کرده بود و از او خواسته شده بود تا مسئولیت یک مؤسسه آموزشی مهم واقع در طلسم محدوده شرکت را دماوند بر عهده بگیرد.
او خانه ای از آن خود داشت و گفت که از دیدن «داد» در آنجا خوشحال خواهد شد. «داد» گفت که به آقای برایت طلسم سر خواهد زد. او این کار را کرد. و حالا یکی از پیچیدهترین اتفاقاتی که تا به حال فرصت ثبتش را داشتهام، شروع شد. «داد» به دیدن معلمش آمد، معلمی که واقعاً مشتاق بود با او گفتگویی جدی داشته باشد، و آن دو یک ساعت را با هم گذراندند. نسیم شهر وقتی از هم جدا شدند، «داد» پنج دلار از پول آقای برایت را در جیبش داشت! او برای قرض گرفتن، معلم سابقش را «زد» کرده بود.
نمیگویم که او جادو و طلسمات عمداً این پول طلسم نویس را دزدیده بود. شاید قصد داشت آن را دعا زمانی پس بدهد؛ اما مدتها بود که به قرض گرفتن عادت کرده بود و هر وقت که میتوانست، میل به قرض گرفتن تقریباً مقاومتناپذیر بود. گاهی اوقات این قرضها را پس میداد؛ اغلب هم نه. در این زمان، حس تشخیص درست و غلط او در چنین مواردی خیلی قوی ری نبود. و بنابراین او شروع به جذب آقای برایت کرد. او مرتباً به دیدن او میآمد و اغلب بعد از مصاحبه با یک یا دو دلار اضافی آنجا را ترک میکرد. در طلسم جادو و طلسمات ابتدا آقای برایت کاملاً متوجه عمق انحطاط و پستی که «داد» به آن رسیده بود، نشد.
او این وامهای کوچک را طوری داد که انگار به پسر خودش، اگر پسری داشت، پول میداد. او با مرد جوان صحبت کرد و یکی دو طلسم نویس بار اشاره کرد که نگران است همه چیز آنطور که باید نباشد. اما «داد» از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد و روزها به همین ترتیب گذشتند. اما یک شب این دو نفر با هم ملاقات کردند و حقیقت آشکار شد. «داد» مست بود. آقای برایت ورامین اطلاعات زیادی در مورد طبیعت انسان داشت، اما هیچ تجربهای در مورد گناه عجیب مستی نداشت. دلش بهترین دعانویس شهر به طلسم نویس حال «داد» سوخت و بازوی پسرک را گرفت و او را به خانهاش برد.
او با دست خودش از آن ولخرج مراقبت میکرد و در صورت امکان او را به زندگی عادی برمیگرداند. بنابراین بهترین اتاق را به او داد و سرش را شست و تا پاسی از شب با او به تماشایش نشست. صبح روز بعد، آنها در مورد همه چیز صحبت کردند. «داد» پشیمان بود، حتی تا جایی که اشک میریخت و گریه میکرد. او به آقای برایت قول داد که این آخرین بار باشد؛ که قرچک اکنون اصلاح شود. او اعتراف کرد که سالها در مورد نوشیدن گناهکار بدبخت بوده طلسم نویس است، اما اعلام کرد که اکنون دیگر آن را کنار خواهد گذاشت.
در یک کلام، او در طلسم نویس چنین مواقعی کار معمول را انجام میداد. آقای برایت با قلبی سرشار از امید و روحی سپاسگزار به وعدههای او گوش داد. او با تمام وجود امیدوار بود که بتواند آن مرد جوان را نجات دهد. دعا بهترین دعانویس شهر خوانندهی مهربان من، شاید شما هم در شرایط مشابه چنین امیدهایی داشته باشید. این صحنه با ترک خانه آقای برایت توسط «داد» در بعد از ظهر روز بعد به پایان رسید، در حالی که او با نصیحتهای خوب و حتی دعا برای رفتار خوب آیندهاش همراه بود. او همچنین یک جادو و طلسمات اسکناس ده دلاری را که از نیکوکارش قرض گرفته بود، برای شروع با خود برد.
فصل بیست و یکم آقای جورجِ خردمند گفته دعا است که «به هیچ وجه نمیتوان واقعاً از قبل زندگی خود را تمام کرد.» او توضیح میدهد: بهترین دعانویس شهر «یعنی، پیشبینی محصولات کار خود و استفاده از آنها قبل از اینکه به دست آیند، به همان اندازه غیرممکن است که امروز تخم مرغی را که قرار است فردا دعا گذاشته شود، بخوری.» من بخش تخممرغی این گزاره را رد نمیکنم.
او خانه ای از آن خود داشت و گفت که از دیدن «داد» در آنجا خوشحال خواهد شد. «داد» گفت که به آقای برایت طلسم سر خواهد زد. او این کار را کرد. و حالا یکی از پیچیدهترین اتفاقاتی که تا به حال فرصت ثبتش را داشتهام، شروع شد. «داد» به دیدن معلمش آمد، معلمی که واقعاً مشتاق بود با او گفتگویی جدی داشته باشد، و آن دو یک ساعت را با هم گذراندند. نسیم شهر وقتی از هم جدا شدند، «داد» پنج دلار از پول آقای برایت را در جیبش داشت! او برای قرض گرفتن، معلم سابقش را «زد» کرده بود.
نمیگویم که او جادو و طلسمات عمداً این پول طلسم نویس را دزدیده بود. شاید قصد داشت آن را دعا زمانی پس بدهد؛ اما مدتها بود که به قرض گرفتن عادت کرده بود و هر وقت که میتوانست، میل به قرض گرفتن تقریباً مقاومتناپذیر بود. گاهی اوقات این قرضها را پس میداد؛ اغلب هم نه. در این زمان، حس تشخیص درست و غلط او در چنین مواردی خیلی قوی ری نبود. و بنابراین او شروع به جذب آقای برایت کرد. او مرتباً به دیدن او میآمد و اغلب بعد از مصاحبه با یک یا دو دلار اضافی آنجا را ترک میکرد. در طلسم جادو و طلسمات ابتدا آقای برایت کاملاً متوجه عمق انحطاط و پستی که «داد» به آن رسیده بود، نشد.
او این وامهای کوچک را طوری داد که انگار به پسر خودش، اگر پسری داشت، پول میداد. او با مرد جوان صحبت کرد و یکی دو طلسم نویس بار اشاره کرد که نگران است همه چیز آنطور که باید نباشد. اما «داد» از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد و روزها به همین ترتیب گذشتند. اما یک شب این دو نفر با هم ملاقات کردند و حقیقت آشکار شد. «داد» مست بود. آقای برایت ورامین اطلاعات زیادی در مورد طبیعت انسان داشت، اما هیچ تجربهای در مورد گناه عجیب مستی نداشت. دلش بهترین دعانویس شهر به طلسم نویس حال «داد» سوخت و بازوی پسرک را گرفت و او را به خانهاش برد.
او با دست خودش از آن ولخرج مراقبت میکرد و در صورت امکان او را به زندگی عادی برمیگرداند. بنابراین بهترین اتاق را به او داد و سرش را شست و تا پاسی از شب با او به تماشایش نشست. صبح روز بعد، آنها در مورد همه چیز صحبت کردند. «داد» پشیمان بود، حتی تا جایی که اشک میریخت و گریه میکرد. او به آقای برایت قول داد که این آخرین بار باشد؛ که قرچک اکنون اصلاح شود. او اعتراف کرد که سالها در مورد نوشیدن گناهکار بدبخت بوده طلسم نویس است، اما اعلام کرد که اکنون دیگر آن را کنار خواهد گذاشت.
در یک کلام، او در طلسم نویس چنین مواقعی کار معمول را انجام میداد. آقای برایت با قلبی سرشار از امید و روحی سپاسگزار به وعدههای او گوش داد. او با تمام وجود امیدوار بود که بتواند آن مرد جوان را نجات دهد. دعا بهترین دعانویس شهر خوانندهی مهربان من، شاید شما هم در شرایط مشابه چنین امیدهایی داشته باشید. این صحنه با ترک خانه آقای برایت توسط «داد» در بعد از ظهر روز بعد به پایان رسید، در حالی که او با نصیحتهای خوب و حتی دعا برای رفتار خوب آیندهاش همراه بود. او همچنین یک جادو و طلسمات اسکناس ده دلاری را که از نیکوکارش قرض گرفته بود، برای شروع با خود برد.
فصل بیست و یکم آقای جورجِ خردمند گفته دعا است که «به هیچ وجه نمیتوان واقعاً از قبل زندگی خود را تمام کرد.» او توضیح میدهد: بهترین دعانویس شهر «یعنی، پیشبینی محصولات کار خود و استفاده از آنها قبل از اینکه به دست آیند، به همان اندازه غیرممکن است که امروز تخم مرغی را که قرار است فردا دعا گذاشته شود، بخوری.» من بخش تخممرغی این گزاره را رد نمیکنم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر