دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۸ ۲ بازديد
ویلفرد درست قبل از وقت شام، در میان غروب مه آلود به سمت کلبه اداری رفت. پسرهایی که در پناه ایوان عمیق به ردیف نشسته بودند، او را دیدند. یکی پرسید: «ویلی کاویارد زیر باران چه کار میکند؟» دیگری پاسخ داد: «مگر نمیدانی که او یک ماهی است؟» دیگری اظهار داشت: «در خانه، توی آب— نه .» سپس توجه آنها به چیز دیگری که تماشا میکردند، معطوف شد. وقتی ویلفرد وارد آپارتمان دکتر شد، کسی در آن نبود. اتاق کوچک و پنجرهدار در کلبهی اداری بود. همانطور که منتظر نشسته بود، باران به چهار پنجرهی هیدج گرد مجاور میکوبید و منظرهی وسیعی از صحنهی دلگیر بیرون را برایش فراهم میکرد.
او عصبی و منتظر بود، نمیدانست چرا. مبلمان فلزی سفید و سرد، میز باریک و روکشدار و لعابدار او را به لرزه درآورد. اسکلت که برای نمایشهای ورزشی استفاده میشد، در گوشهای روی قفسه آهنیاش آویزان بود و به او پوزخند میزد، انگار طلسم نویس که درخواست او برای امتیاز کامل ورزشی را مسخره میکرد. باد شدید که از شکافی در اطراف پنجرهها میپیچید، پاهای استخوانی را کمی تکان میداد؛ به نظر میرسید که آن چیز در شرف شروع حرکت در سراسر اتاق است. اگر ویلفرد از قبل از سلامت قیدار و تندرستیاش مطمئن نشده بود، اکنون با شدیدترین نگرانیها دست و پنجه نرم میکرد.
با این حال، وسایل اتاق کوچک باعث میشد احساس کند که حتماً مشکلی برایش پیش آمده است. او با نگرانی و ترس منتظر ماند. اما دکتر جوان نیامد. و در همین حال، باد و باران در بیرون میوزید. پانزده دقیقه، نیم ساعت منتظر ماند، اما دکتر نیامد. چیزهای بیرون کمتر ملموس بودند. به نظر میرسید بخشی از دریاچه که میتوانست ببیند در تاریکی مه آلود محو میشود و نمیتوانست نقطهای را که ساحل مقابل از آن شروع میشود تشخیص دهد. دعا به نظر میرسید که دریاچه تا دامنه کوه امتداد یافته خرمدره است. از انتظار عصبی شده بود، سنجاقش را برداشت تا روسریاش را مرتب کند.
عقیق با دهها رنگ شعلهور و تیز میدرخشید. این گوهر کوچک شگفتانگیز، تنها چیز درخشان در تمام دنیا به نظر میرسید؛ عمق اسرارآمیزش گویی با آتشی رنگارنگ سوخته بود. همانطور که منتظر بود، ابیات قدیمی که پدر آلیسون بری بهترین دعانویس شهر هنگام ارائه سنجاق با خنده تکرار کرده بود، به ذهن ویلفرد خطور کرد: وقتی کمرنگ میشه غم و اندوه غالب خواهد شد. وقتی آبی میشه صلح برقرار خواهد شد. وقتی قرمز میشه اتفاقات بزرگی بهترین دعانویس شهر در پیش است. در هر صورت، گوهر حمیدیه کوچک پیشگو با آب و هوا سازگار نبود. ویلفرد آن را دوباره در شال بهترین دعانویس شهر گردنش فرو کرد.
طلسم درست در همان لحظه صداهایی از بیرون به گوشش رسید؛ با اینکه بوق احضاری وجود نداشت، فکر کرد شام باید آماده باشد. صدایی جادو و طلسمات فریاد زد: «بیا دعا جلو، عجله کن.» چیز خاصی در این مورد وجود نداشت، زیرا آنها همیشه موقع غذا «عجله میکردند». او فکر کرد که بهتر است برای شام برود و بعد از آن داک را ببیند. او همیشه از رفتن گتوند به سر میز غذا وحشت دعا داشت، زیرا در آن گردهماییهای شلوغ، تنهایی و شخصیت بیتفاوتش برجستهتر میشد. وقتی پسرها آهسته صحبت میکردند، همیشه خیال میکرد که درباره او صحبت میکنند. او اغلب صحبتهای خودمانی و شوخیهای آنها را به عنوان اشارهای مبهم به خودش تعبیر میکرد.
اما با رفتن به داخل جمعیت، خودش را کمتر به چشم میآمد، بنابراین به همین دلیل از انتظار کشیدن دست کشید و به طلسم نویس سمت «کلبه غذا» رفت. به محض اینکه وارد غروب بارانی شد، دید که این احضار برای شام نیست که باعث این همه سر و صدا شده است. آشکارا اتفاق غیرعادیای در حال رخ دادن جادو و طلسمات بود. فصل بیست و نهم وقتی قرمز میشود میشد تصور کرد که ویلفرد، هرچند بیاعتبار و حساس بود، به جمعیت هیجانزدهای که از آلاچیق و از تمام چادرها و کلبههای همسایه طلسم به سمت ساحل میدویدند، میپیوندد. زیرا آنچه او در دعا وسط دریاچهی رو به تاریکی میدید، برای از بین بردن دشمنی کافی بود.
مطمئناً در آن لحظات وحشتناک، آنها زحمت نگاه کردن به او را به خود طلسم نمیدادند. اما او مثل همیشه، منزوی در ساحل، مانند دیدهبانان پرشور و هیجانزدهای که در کنار دهها نفری که روی تخته پرش و ساحل جادو و طلسمات جمع شده بودند، ایستاده بودند، باقی ماند. در وسط دریاچه، مشکلی پیش آمده بود. در تاریکی فزاینده، ویلفرد میتوانست چیزی را ببیند که فکر میکرد قایق اردوگاه است، و صدایی که
او عصبی و منتظر بود، نمیدانست چرا. مبلمان فلزی سفید و سرد، میز باریک و روکشدار و لعابدار او را به لرزه درآورد. اسکلت که برای نمایشهای ورزشی استفاده میشد، در گوشهای روی قفسه آهنیاش آویزان بود و به او پوزخند میزد، انگار طلسم نویس که درخواست او برای امتیاز کامل ورزشی را مسخره میکرد. باد شدید که از شکافی در اطراف پنجرهها میپیچید، پاهای استخوانی را کمی تکان میداد؛ به نظر میرسید که آن چیز در شرف شروع حرکت در سراسر اتاق است. اگر ویلفرد از قبل از سلامت قیدار و تندرستیاش مطمئن نشده بود، اکنون با شدیدترین نگرانیها دست و پنجه نرم میکرد.
با این حال، وسایل اتاق کوچک باعث میشد احساس کند که حتماً مشکلی برایش پیش آمده است. او با نگرانی و ترس منتظر ماند. اما دکتر جوان نیامد. و در همین حال، باد و باران در بیرون میوزید. پانزده دقیقه، نیم ساعت منتظر ماند، اما دکتر نیامد. چیزهای بیرون کمتر ملموس بودند. به نظر میرسید بخشی از دریاچه که میتوانست ببیند در تاریکی مه آلود محو میشود و نمیتوانست نقطهای را که ساحل مقابل از آن شروع میشود تشخیص دهد. دعا به نظر میرسید که دریاچه تا دامنه کوه امتداد یافته خرمدره است. از انتظار عصبی شده بود، سنجاقش را برداشت تا روسریاش را مرتب کند.
عقیق با دهها رنگ شعلهور و تیز میدرخشید. این گوهر کوچک شگفتانگیز، تنها چیز درخشان در تمام دنیا به نظر میرسید؛ عمق اسرارآمیزش گویی با آتشی رنگارنگ سوخته بود. همانطور که منتظر بود، ابیات قدیمی که پدر آلیسون بری بهترین دعانویس شهر هنگام ارائه سنجاق با خنده تکرار کرده بود، به ذهن ویلفرد خطور کرد: وقتی کمرنگ میشه غم و اندوه غالب خواهد شد. وقتی آبی میشه صلح برقرار خواهد شد. وقتی قرمز میشه اتفاقات بزرگی بهترین دعانویس شهر در پیش است. در هر صورت، گوهر حمیدیه کوچک پیشگو با آب و هوا سازگار نبود. ویلفرد آن را دوباره در شال بهترین دعانویس شهر گردنش فرو کرد.
طلسم درست در همان لحظه صداهایی از بیرون به گوشش رسید؛ با اینکه بوق احضاری وجود نداشت، فکر کرد شام باید آماده باشد. صدایی جادو و طلسمات فریاد زد: «بیا دعا جلو، عجله کن.» چیز خاصی در این مورد وجود نداشت، زیرا آنها همیشه موقع غذا «عجله میکردند». او فکر کرد که بهتر است برای شام برود و بعد از آن داک را ببیند. او همیشه از رفتن گتوند به سر میز غذا وحشت دعا داشت، زیرا در آن گردهماییهای شلوغ، تنهایی و شخصیت بیتفاوتش برجستهتر میشد. وقتی پسرها آهسته صحبت میکردند، همیشه خیال میکرد که درباره او صحبت میکنند. او اغلب صحبتهای خودمانی و شوخیهای آنها را به عنوان اشارهای مبهم به خودش تعبیر میکرد.
اما با رفتن به داخل جمعیت، خودش را کمتر به چشم میآمد، بنابراین به همین دلیل از انتظار کشیدن دست کشید و به طلسم نویس سمت «کلبه غذا» رفت. به محض اینکه وارد غروب بارانی شد، دید که این احضار برای شام نیست که باعث این همه سر و صدا شده است. آشکارا اتفاق غیرعادیای در حال رخ دادن جادو و طلسمات بود. فصل بیست و نهم وقتی قرمز میشود میشد تصور کرد که ویلفرد، هرچند بیاعتبار و حساس بود، به جمعیت هیجانزدهای که از آلاچیق و از تمام چادرها و کلبههای همسایه طلسم به سمت ساحل میدویدند، میپیوندد. زیرا آنچه او در دعا وسط دریاچهی رو به تاریکی میدید، برای از بین بردن دشمنی کافی بود.
مطمئناً در آن لحظات وحشتناک، آنها زحمت نگاه کردن به او را به خود طلسم نمیدادند. اما او مثل همیشه، منزوی در ساحل، مانند دیدهبانان پرشور و هیجانزدهای که در کنار دهها نفری که روی تخته پرش و ساحل جادو و طلسمات جمع شده بودند، ایستاده بودند، باقی ماند. در وسط دریاچه، مشکلی پیش آمده بود. در تاریکی فزاینده، ویلفرد میتوانست چیزی را ببیند که فکر میکرد قایق اردوگاه است، و صدایی که
- ۰ ۰
- ۰ نظر