سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ ۱۳:۰۵ ۲ بازديد
کلبهی اداری بیرون آمدی، متوجه نوری در آن سوی دریاچه نشدی؟» گفتم: «فکر کردم انعکاس نور است.» «یکی اون بیرونه. الان به بهترین دعانویس شهر خاطر مه نمیتونی نور رو ببینی. اما یه نفر اون بیرونه. من هر از گاهی یه کورسوی کوچیکی میبینم.» گفتم: «الان چیزی نمیبینم.» او به من گفت: «به این خاطر است که هیچکس تو را دروغگو خطاب نکرده است. این برای من بیشتر از تو ارزش دارد.» فقط آب دهانم را قورت دادم، به سختی میتوانستم حرف بزنم. دستم را روی بازوی برهنهاش گذاشتم، تمام آن توسط یک ملوان رامشیر پیر که یک بار ملاقات کرده بود خالکوبی شده بود، و گفتم: «تو...
تو نمیتونی از این کار قسر در بری، هروی... نه برای من. این برای من هم به همان اندازه که برای طلسم نویس تو مهم است، مهم است. انگار او مرا دروغگو خطاب کرد. الان هم همین حس را دارم. هیچ نوری نمیبینم، اما هر کاری که بخواهی بکنی، من با تو هستم. اگر آن احمق دیوانه به اردوگاه آمده و یواشکی طلسم وارد کلبه اداری شده تا دنبال نقشهای که در موردش شنیده بود بگردد، احمقتر از آن چیزی است که فکر میکردم. فکر میکنی اسمش ویلکینز است؟» از هروی پرسیدم. هاروی گفت: «نه، او فقط این اسم را باغ ملک گذاشت.
اگر ذرهای عقل داشت، وقتی تلفن زنگ خورد، گوشی را خاموش میکرد. فکر کنم ترسیده بود. این فقط یک بازی احمقانه و احمقانه است. فکر کنم الان آنجاست، دارد ماهیگیری میکند.» گفتم: «خوشحالم که اعتراف کردی این یه کار احمقانهست. برنت میترسید که تو بخوای خودت بری دنبالش ماهیگیری.» هاروی گفت: «تمام چیزی که به آن علاقه دارم، درست کردن آرنولدسون است. قبل از رفتن، کاری میکنم که مثل دو سنت به نظر برسد. اگر میخواهی بروی، ساندویچ، بیا.» گفتم: «هروه، میخوای چیکار کنی؟» شیبان «من میروم آنجا شنا میکنم.» گفت. «اگر آن میمون رقصنده آنجا باشد، برمیگردد اینجا تا اعتراف کند که به تلفن جواب داده است.
من به دزدکی وارد شدنش به اداره یا هر چیز دیگری اهمیتی نمیدهم، این به خودش مربوط است. اما برمیگردد اینجا تا بگوید که به آن تماس بهترین دعانویس شهر تلفنی جواب داده است. وگرنه به ته دریاچه میرود. آن منم.» او شروع کرد به سر خوردن از روی طلسم تخته، اما من جلویش را گرفتم. گفتم: «هروی، تو دیوانهای، تو نمیتوانی آنجا شنا کنی.» او گفت: «قایقها قفل شدهاند.» گفتم: «خب، کلیدشان را دارم.» وای، هیچوقت به اندازهی جادو و طلسمات آن موقع برای هروی متاسف نبودم. چون همه دیدهبانهای شادگان اردوگاه کلید قایقها را داشتند. فقط شبها به خاطر غریبههایی که میآمدند و از قایقها برای بالا و پایین رفتن مارماهی استفاده میکردند، قایقها قفل میشدند.
انگار هروی تنها کسی بود که کلید نداشت. گفتم: «هروی، من نمیتوانم تا آنجا شنا کنم، حتی اگر تو و ساندویچ بتوانید. اما من با شما میآیم، بنابراین باید از قایق استفاده کنید؛ یادتان طلسم باشد که یک دیدهبان پانک با شما همراه است، هروی. باید به من هم اجازه بدهید. میشود فقط دعا یک دقیقه صبر کنید؟» دعا با دستپاچگی به کابین گشتم برگشتم و کلید قفل را از کیفم بیرون آوردم. هروی هنوز منتظر بود و پاهایش را از تخته آویزان میکرد. ساندویچ درست کنارش بود. گفتم: «بیا، با قایق میرویم. اگر آنجا باشد، پیدایش میکنیم و اگر خودش باشد، در رقص بعدی مینشیند و مجانی به اردوگاه برمیگردد؛ این حتماً برایش جذاب است.» هاروی گفت: «شما دارید قانون هندیجان استفاده از قایق بعد از ساعت نه را زیر
پا میگذارید.» «کارت خوب پیش میرود.» خندیدم. «این قانون را جادو و طلسمات از کجا یاد گرفتی ؟ من همیشه فکر میکردم که اگر با قانون پا آشنا نشوی، دعا حتی آن را دعا هم یاد نخواهی گرفت.» او گفت: «نمیخواهم با تو به زبان هلندی صحبت کنم.» گفتم: «اصلاً به قوانین فکر نمیکنم. دارم به تو فکر طلسم نویس میکنم. بیا جلو.» فصل سی و یکم صدایی در شب شاید من در مورد این موضوع مثل هروی فکر نمیکردم، فقط به خاطر اینکه او به من گفت کسی که به تلفن جواب داده دعا نوک زبانی صحبت میکرده. باید اعتراف کنم که من اصلاً متوجه چیزی در کلبه اداری نشده بودم.
اما اگر کسی به تلفن جواب داده، حتماً کسی آنجا بوده است. و اگر نشانههایی وجود داشته که کسی آنجا بوده، ما باید متوجه جادو و طلسمات آنها میشدیم. وقتی در حالی که روی دریاچه پارو میزدیم به آن فکر کردم، وای خدای من، به وضوح میتوانستم تصور کنم که آن جوان عجیب
تو نمیتونی از این کار قسر در بری، هروی... نه برای من. این برای من هم به همان اندازه که برای طلسم نویس تو مهم است، مهم است. انگار او مرا دروغگو خطاب کرد. الان هم همین حس را دارم. هیچ نوری نمیبینم، اما هر کاری که بخواهی بکنی، من با تو هستم. اگر آن احمق دیوانه به اردوگاه آمده و یواشکی طلسم وارد کلبه اداری شده تا دنبال نقشهای که در موردش شنیده بود بگردد، احمقتر از آن چیزی است که فکر میکردم. فکر میکنی اسمش ویلکینز است؟» از هروی پرسیدم. هاروی گفت: «نه، او فقط این اسم را باغ ملک گذاشت.
اگر ذرهای عقل داشت، وقتی تلفن زنگ خورد، گوشی را خاموش میکرد. فکر کنم ترسیده بود. این فقط یک بازی احمقانه و احمقانه است. فکر کنم الان آنجاست، دارد ماهیگیری میکند.» گفتم: «خوشحالم که اعتراف کردی این یه کار احمقانهست. برنت میترسید که تو بخوای خودت بری دنبالش ماهیگیری.» هاروی گفت: «تمام چیزی که به آن علاقه دارم، درست کردن آرنولدسون است. قبل از رفتن، کاری میکنم که مثل دو سنت به نظر برسد. اگر میخواهی بروی، ساندویچ، بیا.» گفتم: «هروه، میخوای چیکار کنی؟» شیبان «من میروم آنجا شنا میکنم.» گفت. «اگر آن میمون رقصنده آنجا باشد، برمیگردد اینجا تا اعتراف کند که به تلفن جواب داده است.
من به دزدکی وارد شدنش به اداره یا هر چیز دیگری اهمیتی نمیدهم، این به خودش مربوط است. اما برمیگردد اینجا تا بگوید که به آن تماس بهترین دعانویس شهر تلفنی جواب داده است. وگرنه به ته دریاچه میرود. آن منم.» او شروع کرد به سر خوردن از روی طلسم تخته، اما من جلویش را گرفتم. گفتم: «هروی، تو دیوانهای، تو نمیتوانی آنجا شنا کنی.» او گفت: «قایقها قفل شدهاند.» گفتم: «خب، کلیدشان را دارم.» وای، هیچوقت به اندازهی جادو و طلسمات آن موقع برای هروی متاسف نبودم. چون همه دیدهبانهای شادگان اردوگاه کلید قایقها را داشتند. فقط شبها به خاطر غریبههایی که میآمدند و از قایقها برای بالا و پایین رفتن مارماهی استفاده میکردند، قایقها قفل میشدند.
انگار هروی تنها کسی بود که کلید نداشت. گفتم: «هروی، من نمیتوانم تا آنجا شنا کنم، حتی اگر تو و ساندویچ بتوانید. اما من با شما میآیم، بنابراین باید از قایق استفاده کنید؛ یادتان طلسم باشد که یک دیدهبان پانک با شما همراه است، هروی. باید به من هم اجازه بدهید. میشود فقط دعا یک دقیقه صبر کنید؟» دعا با دستپاچگی به کابین گشتم برگشتم و کلید قفل را از کیفم بیرون آوردم. هروی هنوز منتظر بود و پاهایش را از تخته آویزان میکرد. ساندویچ درست کنارش بود. گفتم: «بیا، با قایق میرویم. اگر آنجا باشد، پیدایش میکنیم و اگر خودش باشد، در رقص بعدی مینشیند و مجانی به اردوگاه برمیگردد؛ این حتماً برایش جذاب است.» هاروی گفت: «شما دارید قانون هندیجان استفاده از قایق بعد از ساعت نه را زیر
پا میگذارید.» «کارت خوب پیش میرود.» خندیدم. «این قانون را جادو و طلسمات از کجا یاد گرفتی ؟ من همیشه فکر میکردم که اگر با قانون پا آشنا نشوی، دعا حتی آن را دعا هم یاد نخواهی گرفت.» او گفت: «نمیخواهم با تو به زبان هلندی صحبت کنم.» گفتم: «اصلاً به قوانین فکر نمیکنم. دارم به تو فکر طلسم نویس میکنم. بیا جلو.» فصل سی و یکم صدایی در شب شاید من در مورد این موضوع مثل هروی فکر نمیکردم، فقط به خاطر اینکه او به من گفت کسی که به تلفن جواب داده دعا نوک زبانی صحبت میکرده. باید اعتراف کنم که من اصلاً متوجه چیزی در کلبه اداری نشده بودم.
اما اگر کسی به تلفن جواب داده، حتماً کسی آنجا بوده است. و اگر نشانههایی وجود داشته که کسی آنجا بوده، ما باید متوجه جادو و طلسمات آنها میشدیم. وقتی در حالی که روی دریاچه پارو میزدیم به آن فکر کردم، وای خدای من، به وضوح میتوانستم تصور کنم که آن جوان عجیب
- ۰ ۰
- ۰ نظر