دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۱:۵۳ ۶ بازديد
ما تمام روز را در این جستجوی خستهکننده گذراندیم و تقریباً عصر بود که مایا فریادی از شادی سر داد و دستانش را بالا برد تا نشان دهد که پناهگاه مناسب را دیده است. آنجا بیشتر شبیه یک خلیج کوچک بود تا یک خلیج، و پدرم با نگاهی جدی به صخرههای عظیمی که در فاصلهی یک چهارم مایلی از خط ساحلی پراکنده بودند، نگاه میکرد. ۸۳ بومیان دعا اینجا، مثل همه جا، ما را زیر نظر داشتند و وقتی روی عرشه دراز کشیدیم، دهها سنگر به داخل آب هل داده شدند و پر از سرخپوستانی شدند که خیلی زود در کنار ما جمع برازجان شدند.
چاکا حالا از ترس اینکه شناخته شود، از دید آنها پنهان میشد و آلرتون طلسم نویس به یکی از بومیانی که گستاخی نشان میدادند، دستور داد سوار ما شوند تا از ما دوری کنند یا عواقب آن را بپذیرند. آنها دعا از شنیدن اینکه یک مرد سفیدپوست به زبان مایا صحبت میکند، شگفتزده شدند و اعلام کردند که میخواهند برای «تجارت» سوار کشتی شوند. آلرتون پاسخ داد که ما چیزی برای تجارت نداریم و فوراً به سمت شمال حرکت خواهیم کرد. به نظر نمیرسید که این آنها را راضی کند. همه آنها مسی رنگ، مردانی ورزشکار، سریع چهارباغ و عصبی در حال حرکت و با چشمانی سیاه و براق بودند.
به نظر میرسید که کاملاً از ما نمیترسند و یک قایق چهار نفره ناگهان به سمت ما دوید، طلسم پرید تا نردبان طنابی را که از دیوارهها آویزان کرده بودیم، بگیرد و با چابکی گربهها از آن بالا برود. ۸۴ ند بریتون اتفاقاً داشت آن نقطه را تماشا میکرد و رفیق تنومندش بازوی اولین بومی را گرفت، او را از پهلو چرخاند جادو و طلسمات و سپس او را به سمت بقیه که دنبالش طلسم میآمدند شهر بابک پرتاب کرد. هر چهار نفر با عجله به پایین رفتند و زیر سطح آب آرام ناپدید شدند، در حالی که رفقایشان فریاد اعتراض طلسم خشمگینی سر بهترین دعانویس شهر دادند و رگباری از دارتهای کوچک بهترین دعانویس شهر و باریک - که مرا به یاد تیر میانداخت - را به سمت هر سری که از پهلو نمایان میشد، نشانه گرفتند.
ما به راحتی توانستیم از آنها جاخالی دهیم، طلسم نویس اما آلرتون به ما هشدار داد که آنها مسموم هستند و ما از چنین حملهای خوشمان نمیآید. کاپیتان استیل از قبل زنگ زده بود که جلو برود و ما خودمان را جمع و جور کردیم و هر چه سریعتر از موقعیت خطرناکمان دور شدیم. بومیهایی که ند از قایق بیرون کشیده بود، دوباره به زور سوار قایقشان شدند، اما مردی که او گرفته بود، انگار دستش شکسته بود و در طلسم حالی که رفقایش دعا او را به داخل قایق میکشیدند، با صدای بلند زوزه میکشید. موپانیها هیچ تمایلی به تعقیب بیدستان ما نشان ندادند و همین که به دریای جادو و طلسمات آزاد رسیدیم، دیدیم که آنها پارو زنان جادو و طلسمات به سمت ساحل برمیگردند.
آرچی با انزجار غرید: «باید بگم چه پذیرایی قشنگی! پس قراره با همچین موجودات موذیای مقابله کنیم، درسته؟» جو با خودش فکر کرد: «فکر میکنم این فقط نمونهای از ویژگیهای عجیب و غریب آنهاست.» ۸۵ چاکا که حالا دوباره روی عرشه آمده بود، اعتراف کرد: «سرخپوستهای موپانی بدجنس». با آهی پاسخ دادم: «خب، فکر جادو و طلسمات میکنم باید آنها را همانطور که هستند بپذیریم. انگار مهرگان مشکل این است که هیچکس زحمت متمدن کردن آنها را به خود نداده است.» ند جادو و طلسمات رو به آلرتون کرد و پرسید: «حالا نقشهمون چیه، قربان؟» پاسخ این بود: «تا تاریکی هوا میایستیم طلسم نویس و سپس با خاموش کردن تمام چراغها به خلیج برمیگردیم و تا حد امکان بیصدا پیاده میشویم.
ما به رسم معمول بومی «شبها میخوابیم و روزها میجنگیم» تکیه میکنیم تا از دیده شدن توسط دیگران در امان باشیم. اکنون این تصور را ایجاد کردهایم که برای همیشه از آنجا رفتهایم و از آنجایی که کشتیها در این عرض جغرافیایی نادر هستند، موپانیها همگی به روستاهای خود در جنگل بازمیگردند و به رختخواب میروند. این به ما فرصتی میدهد تا فرود بیاییم، آماده شویم و شروع خوبی در مسیر مخفی منتهی به کشور ایتزاکس داشته باشیم.» ند پرسید: «در این بین، قرار است چه اتفاقی برای کشتی بیفتد؟» ۸۶ «کاپیتان استیل و افرادش تا دعا زمان بازگشت ما در ساحل و اطراف آن خواهند ایستاد.
ما مجموعهای از علائم را ترتیب دادهایم تا او بداند چه زمانی نزدیک میشویم و به استقبال ما بیاید. وظیفه او خستهکننده خواهد بود، زیرا اگر همه چیز خوب پیش برود.
چاکا حالا از ترس اینکه شناخته شود، از دید آنها پنهان میشد و آلرتون طلسم نویس به یکی از بومیانی که گستاخی نشان میدادند، دستور داد سوار ما شوند تا از ما دوری کنند یا عواقب آن را بپذیرند. آنها دعا از شنیدن اینکه یک مرد سفیدپوست به زبان مایا صحبت میکند، شگفتزده شدند و اعلام کردند که میخواهند برای «تجارت» سوار کشتی شوند. آلرتون پاسخ داد که ما چیزی برای تجارت نداریم و فوراً به سمت شمال حرکت خواهیم کرد. به نظر نمیرسید که این آنها را راضی کند. همه آنها مسی رنگ، مردانی ورزشکار، سریع چهارباغ و عصبی در حال حرکت و با چشمانی سیاه و براق بودند.
به نظر میرسید که کاملاً از ما نمیترسند و یک قایق چهار نفره ناگهان به سمت ما دوید، طلسم پرید تا نردبان طنابی را که از دیوارهها آویزان کرده بودیم، بگیرد و با چابکی گربهها از آن بالا برود. ۸۴ ند بریتون اتفاقاً داشت آن نقطه را تماشا میکرد و رفیق تنومندش بازوی اولین بومی را گرفت، او را از پهلو چرخاند جادو و طلسمات و سپس او را به سمت بقیه که دنبالش طلسم میآمدند شهر بابک پرتاب کرد. هر چهار نفر با عجله به پایین رفتند و زیر سطح آب آرام ناپدید شدند، در حالی که رفقایشان فریاد اعتراض طلسم خشمگینی سر بهترین دعانویس شهر دادند و رگباری از دارتهای کوچک بهترین دعانویس شهر و باریک - که مرا به یاد تیر میانداخت - را به سمت هر سری که از پهلو نمایان میشد، نشانه گرفتند.
ما به راحتی توانستیم از آنها جاخالی دهیم، طلسم نویس اما آلرتون به ما هشدار داد که آنها مسموم هستند و ما از چنین حملهای خوشمان نمیآید. کاپیتان استیل از قبل زنگ زده بود که جلو برود و ما خودمان را جمع و جور کردیم و هر چه سریعتر از موقعیت خطرناکمان دور شدیم. بومیهایی که ند از قایق بیرون کشیده بود، دوباره به زور سوار قایقشان شدند، اما مردی که او گرفته بود، انگار دستش شکسته بود و در طلسم حالی که رفقایش دعا او را به داخل قایق میکشیدند، با صدای بلند زوزه میکشید. موپانیها هیچ تمایلی به تعقیب بیدستان ما نشان ندادند و همین که به دریای جادو و طلسمات آزاد رسیدیم، دیدیم که آنها پارو زنان جادو و طلسمات به سمت ساحل برمیگردند.
آرچی با انزجار غرید: «باید بگم چه پذیرایی قشنگی! پس قراره با همچین موجودات موذیای مقابله کنیم، درسته؟» جو با خودش فکر کرد: «فکر میکنم این فقط نمونهای از ویژگیهای عجیب و غریب آنهاست.» ۸۵ چاکا که حالا دوباره روی عرشه آمده بود، اعتراف کرد: «سرخپوستهای موپانی بدجنس». با آهی پاسخ دادم: «خب، فکر جادو و طلسمات میکنم باید آنها را همانطور که هستند بپذیریم. انگار مهرگان مشکل این است که هیچکس زحمت متمدن کردن آنها را به خود نداده است.» ند جادو و طلسمات رو به آلرتون کرد و پرسید: «حالا نقشهمون چیه، قربان؟» پاسخ این بود: «تا تاریکی هوا میایستیم طلسم نویس و سپس با خاموش کردن تمام چراغها به خلیج برمیگردیم و تا حد امکان بیصدا پیاده میشویم.
ما به رسم معمول بومی «شبها میخوابیم و روزها میجنگیم» تکیه میکنیم تا از دیده شدن توسط دیگران در امان باشیم. اکنون این تصور را ایجاد کردهایم که برای همیشه از آنجا رفتهایم و از آنجایی که کشتیها در این عرض جغرافیایی نادر هستند، موپانیها همگی به روستاهای خود در جنگل بازمیگردند و به رختخواب میروند. این به ما فرصتی میدهد تا فرود بیاییم، آماده شویم و شروع خوبی در مسیر مخفی منتهی به کشور ایتزاکس داشته باشیم.» ند پرسید: «در این بین، قرار است چه اتفاقی برای کشتی بیفتد؟» ۸۶ «کاپیتان استیل و افرادش تا دعا زمان بازگشت ما در ساحل و اطراف آن خواهند ایستاد.
ما مجموعهای از علائم را ترتیب دادهایم تا او بداند چه زمانی نزدیک میشویم و به استقبال ما بیاید. وظیفه او خستهکننده خواهد بود، زیرا اگر همه چیز خوب پیش برود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر