چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ ۱۱:۳۳ ۴ بازديد
و متوجه شد که از آن مکان تا حدودی به عنوان انبار استفاده میشود، زیرا حاوی عدلها و بستههای زیادی از کالاهای مختلف بود. پدرو که چند کبریت در جیبش داشت، یکی از طلسم آنها را روشن کرد و درست قبل از اینکه صورتش را ببیند، باتریها و تسمههای ذخیره باتری ما را که همگی روی هم انباشته شده بودند، پیدا کرد. او به دنبال کپسولهای گاز ما گشت، طلسم نویس اما الوند آنها آنجا نبودند. وقتی کبریتهایش تمام شد، بیحرکت در تاریکی دراز کشید و از خود پرسید که چه اتفاقی برایش خواهد افتاد. احتمالاً کاهنان قصد داشتند که او از گرسنگی بمیرد، و او در حال ضعیف و گرسنه شدن بود که زلزله آمد.
زمین اطراف او لرزید، ساختمان فرو ریخت و کف مرمر بالا آمد و شکافت، بسیاری از اقبالیه بلوکهای مرمر به داخل زیرزمین افتادند - خوشبختانه در همسایگی او نبودند. پدرو تقریباً از ترس دیوانه شد، اما با دیدن مبهم اینکه راهی برای فرار باز شده است، از روی تودهای از سنگ مرمر بالا رفت، سرش را بیرون دعا آورد و ند بریتون را دید که او را تماشا میکند. ۲۷۹ وقتی او این داستان را از زبان آن مکزیکی بیرون کشید - و مدت زیادی طول کشید تا آن را تعریف کند - ما تصمیم گرفتیم حالت تدافعی و تهاجمی به خود بگیریم و در برابر کشیشان، این شرورترین دشمنانمان، موضع محکمی بگیریم.
نالهها و فریادهای مصیبتزدگان به تدریج خاموش میشد و کاهنان جامه سفید شروع به بازگشت مخفیانه به خانههای خود کردند - یعنی کسانی که از آسیب جان سالم به در برده بودند. ما درگاهِ بخش خودمان را بررسی کردیم و درهای شریفیه فلزی سنگینی را یافتیم که مانع ارتباط آن با بقیهی کاخ میشدند. ترجیح دادیم که آنها باز بمانند، اما توانستیم آنها را طوری خم و گوهبندی کنیم که دیگر نتوانند دوباره به روی ما بسته شوند، همانطور که وقتی رفقایمان تحت تأثیر داروی بیهوشی قرار گرفته بودند، انجام شد. محافظ پنجرهی فلزی را نیز به همان روش نصب کردیم و حالا که مطمئن شده بودیم دیگر نمیتوانیم جادو و طلسمات برخلاف میلمان در اتاق محبوس شویم، جلسهای دعا برای تصمیمگیری در طلسم مورد اقدامات آیندهمان تشکیل دادیم.
۲۸۰ در همین لحظه، کاهن قدبلند و لاغری که او را به عنوان یکی از مقامات زیردست کاهن اعظم سالخورده جادو و طلسمات دیده بودیم، به سمت ما آمد. صورتش چروکیده و چشمانش، با حالتی زیرکانه و پرجنبوجوش، در گودیهای دعا بزرگی فرو رفته بود. لبهایش آنقدر نازک بود که دندانهای بیرونزدهاش را بهترین دعانویس شهر نمیپوشاند و روی چانهاش طلسم نویس ریشی ژولیده و قرمز تیره دیده میشد. این مرد - که نامش کاتالات بود - نه تنها به خاطر ظاهر زنندهاش، بلکه به این دلیل که جادو و طلسمات همه کاهنان دیگر به او احترام آبیک میگذاشتند و آشکارا با گروه ما دشمنی میکرد، توجه بهترین دعانویس شهر ما را به خود جلب کرده بود.
او تا آن لحظه حرف زیادی بهترین دعانویس شهر برای گفتن به ما نداشت، اما وقتی وارد طلسم نویس اتاق ما شد، نگاهی انتقامجویانه و کینهتوزانه به اطراف انداخت و گفت: «خدای بزرگ خیلی بهترین دعانویس شهر عصبانی است. ببین چطور ما را به خاطر اینکه همه شما را یکجا قربانی نکردیم، مجازات کرده است!» با عصبانیت جواب دادم: «ببین چطور تو را به خاطر اینکه جرأت کردی به هر یک از ما آسیبی برسانی، مجازات کرده است. اگر خدای تو جان ما را میخواست، ما را از آسیب نجات نمیداد و این همه از مردم خودت را نابود نمیکرد.» او قادرآباد با شیطنت طلسم نویس به من نگاه کرد.
فکر میکنم آنقدر باهوش بود که میدانست خورشید هیچ ربطی به زلزله ندارد. ۲۸۱ او اعلام کرد: جادو و طلسمات «کاهن اعظم محترم پنچاکوما درگذشته است.» پاول با لحنی صمیمانه گفت: «چه بد! پس زلزله پیرمرد را ترسانده؟» «سقف بر سر او فرو ریخت. و اکنون من، کاتالات، طبق قوانین خودمان، به جای او کاهن اعظم شدهام.» پاول پرسید: «آما به این زودی تو را منصوب کرده است؟» او در جواب گفت: «کاهن اعظم هیچ ربطی به این انتصاب ندارد. این قانون است.» چاکا گفت: «اما بهترین دعانویس شهر او حاکم اعظم است. اگر او تأیید نکند...» کاتالات با عصبانیت فریاد زد: « باید موافقت طلسم کند! وگرنه...» پاول در حالی که مکثی میکرد پرسید: «خب، بعدش چی؟» زنگ تلفن به صدا درآمد.
ما دستگاه را درست بیرون اتاقمان، در راهرو قرار داده بودیم تا جادو و طلسمات هم برای کشیشها و هم برای خودمان راحت باشد. شروع کردم به طلسم جواب دادن به احضاریه، اما کشیش راهم را سد کرد. او دستور داد.
زمین اطراف او لرزید، ساختمان فرو ریخت و کف مرمر بالا آمد و شکافت، بسیاری از اقبالیه بلوکهای مرمر به داخل زیرزمین افتادند - خوشبختانه در همسایگی او نبودند. پدرو تقریباً از ترس دیوانه شد، اما با دیدن مبهم اینکه راهی برای فرار باز شده است، از روی تودهای از سنگ مرمر بالا رفت، سرش را بیرون دعا آورد و ند بریتون را دید که او را تماشا میکند. ۲۷۹ وقتی او این داستان را از زبان آن مکزیکی بیرون کشید - و مدت زیادی طول کشید تا آن را تعریف کند - ما تصمیم گرفتیم حالت تدافعی و تهاجمی به خود بگیریم و در برابر کشیشان، این شرورترین دشمنانمان، موضع محکمی بگیریم.
نالهها و فریادهای مصیبتزدگان به تدریج خاموش میشد و کاهنان جامه سفید شروع به بازگشت مخفیانه به خانههای خود کردند - یعنی کسانی که از آسیب جان سالم به در برده بودند. ما درگاهِ بخش خودمان را بررسی کردیم و درهای شریفیه فلزی سنگینی را یافتیم که مانع ارتباط آن با بقیهی کاخ میشدند. ترجیح دادیم که آنها باز بمانند، اما توانستیم آنها را طوری خم و گوهبندی کنیم که دیگر نتوانند دوباره به روی ما بسته شوند، همانطور که وقتی رفقایمان تحت تأثیر داروی بیهوشی قرار گرفته بودند، انجام شد. محافظ پنجرهی فلزی را نیز به همان روش نصب کردیم و حالا که مطمئن شده بودیم دیگر نمیتوانیم جادو و طلسمات برخلاف میلمان در اتاق محبوس شویم، جلسهای دعا برای تصمیمگیری در طلسم مورد اقدامات آیندهمان تشکیل دادیم.
۲۸۰ در همین لحظه، کاهن قدبلند و لاغری که او را به عنوان یکی از مقامات زیردست کاهن اعظم سالخورده جادو و طلسمات دیده بودیم، به سمت ما آمد. صورتش چروکیده و چشمانش، با حالتی زیرکانه و پرجنبوجوش، در گودیهای دعا بزرگی فرو رفته بود. لبهایش آنقدر نازک بود که دندانهای بیرونزدهاش را بهترین دعانویس شهر نمیپوشاند و روی چانهاش طلسم نویس ریشی ژولیده و قرمز تیره دیده میشد. این مرد - که نامش کاتالات بود - نه تنها به خاطر ظاهر زنندهاش، بلکه به این دلیل که جادو و طلسمات همه کاهنان دیگر به او احترام آبیک میگذاشتند و آشکارا با گروه ما دشمنی میکرد، توجه بهترین دعانویس شهر ما را به خود جلب کرده بود.
او تا آن لحظه حرف زیادی بهترین دعانویس شهر برای گفتن به ما نداشت، اما وقتی وارد طلسم نویس اتاق ما شد، نگاهی انتقامجویانه و کینهتوزانه به اطراف انداخت و گفت: «خدای بزرگ خیلی بهترین دعانویس شهر عصبانی است. ببین چطور ما را به خاطر اینکه همه شما را یکجا قربانی نکردیم، مجازات کرده است!» با عصبانیت جواب دادم: «ببین چطور تو را به خاطر اینکه جرأت کردی به هر یک از ما آسیبی برسانی، مجازات کرده است. اگر خدای تو جان ما را میخواست، ما را از آسیب نجات نمیداد و این همه از مردم خودت را نابود نمیکرد.» او قادرآباد با شیطنت طلسم نویس به من نگاه کرد.
فکر میکنم آنقدر باهوش بود که میدانست خورشید هیچ ربطی به زلزله ندارد. ۲۸۱ او اعلام کرد: جادو و طلسمات «کاهن اعظم محترم پنچاکوما درگذشته است.» پاول با لحنی صمیمانه گفت: «چه بد! پس زلزله پیرمرد را ترسانده؟» «سقف بر سر او فرو ریخت. و اکنون من، کاتالات، طبق قوانین خودمان، به جای او کاهن اعظم شدهام.» پاول پرسید: «آما به این زودی تو را منصوب کرده است؟» او در جواب گفت: «کاهن اعظم هیچ ربطی به این انتصاب ندارد. این قانون است.» چاکا گفت: «اما بهترین دعانویس شهر او حاکم اعظم است. اگر او تأیید نکند...» کاتالات با عصبانیت فریاد زد: « باید موافقت طلسم کند! وگرنه...» پاول در حالی که مکثی میکرد پرسید: «خب، بعدش چی؟» زنگ تلفن به صدا درآمد.
ما دستگاه را درست بیرون اتاقمان، در راهرو قرار داده بودیم تا جادو و طلسمات هم برای کشیشها و هم برای خودمان راحت باشد. شروع کردم به طلسم جواب دادن به احضاریه، اما کشیش راهم را سد کرد. او دستور داد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر