از نظر منطقی، باید به تو شلیک کنم.» فارو نل پشت سر هویگنز ایستاد، که جایگاه مناسب او در تمام حرکات بیرون از خانه بود. با این حال، ناگت یک انسان جدید دید. ناگت یک توله بود و بنابراین دوستانه رفتار میکرد. او با لحنی تحقیرآمیز به جلو قدم برداشت. قد او از شانهها، چهار فوت، روی چهار دست و دعا پا بود. با دعانویس جادو سیاه نزدیک شدن به روآن، با خجالت وول میخورد. عطسه کرد، زیرا دعانویس خجالت کشیده بود. مادرش جفر به سرعت به او رسید و او را به پهلو بست. دعانویس او ناله میکرد. ناله یک
توله خرس کودیاک ششصد پوندی صدای فوقالعادهای است. روآن کمی سرعت گرفت. با احتیاط گفت: «فکر میکنم بهتر است در موردش صحبت موکل جن کنیم. اما اگر این یک مستعمره غیرقانونی باشد، مسلماً شما بازداشت هستید و هر چیزی که بگویید شیاطین علیه خودتان استفاده خواهد شد.» هویگنز دوباره اخم کرد. دعانویس «باشه.» مشرکان گفت. «اما حالا اگه نزدیک من بیای، برمیگردیم ایستگاه. میگم سورداف فرشتگان کیفت رو حمل کنه - اون دوست داره وسایل رو حمل کنه - اما ممکنه به دندوناش نیاز داشته باشه. نیم مایل راه داریم.» رو به حیوانات کرد. با لحنی آمرانه گفت: «بریم! برگردیم سید و حاجی
به ایستگاه! هورا!» سیتکا پیت با غرغر از جا بلند شد و وظایف خود را به عنوان دین فرماندهی رمال پیشروی یک تیم رزمی بر عهده گرفت. دعانویس سورداف به دنبال او میرفت و به این طرف و آن طرف تاب میخورد. هویگنز و روآن با هم حرکت کردند. فارو نل و ناگت از عقب حرکت کردند. که البته تنها راه نسبتاً امن برای هر کسی بود که حاجت گرفتن با لورن دو، در جنگل، در فاصلهی نیم مایلی از محل سکونت قلعهمانند خود، سفر کند. اما در راه بازگشت فقط یک اتفاق افتاد. او یک شبگرد بود که نور چراغها
او را سنگر به وحشت انداخته بود. او از میان بوتهها به بیرون سرازیر شد و فریادهایی شبیه خندههای دیوانهوار سر داد. خمیر ترش آن را در دعا فاصله ده یاردی از هویگنز پایین آورد. وقتی کار تمام شد، ناگت در توسل حالی که نالههای بچهگانه سر میداد، به سمت موجود مرده خیز برداشت. او وانمود کرد که میخواهد به آن حمله کند. مادرش او را محکم زد. دوم صداهای آرامشبخش و آرامی از پایین به متون کهن گوش میرسید. خرسها غرغر میکردند و غرغر میکردند، اما در نهایت ساکت بودند. نور خیرهکنندهی میدان فرود دیگر وجود نداشت. مسیر جادوگر روشن
میان جنگل دوباره تاریک شده بود. هویگنز مرد کلیسا را از قایق فضایی به محل زندگیاش هدایت کرد. صدای خشخشی مذهب آمد و سمپر سرش را از زیر بالهایش بیرون آورد. با سردی به آن دو انسان خیره شد. بالهای غولپیکر هفت فوتیاش را گشود و آنها را تکان داد. منقارش را باز کافر کرد و شماره ملا با صدای بلندی بست. هویگنز گفت: «اون سمپره. سمپر تیرانیس. اون بقیهی جمعیت زمینی اینجاست. از اون دسته موجوداتی که شبها پرواز میکنن نیست، برای خوشامدگویی به تو نیومده.» روآن به پرندهی عظیمالجثهای مقدس که روی یک نشیمنگاه سه رمل رضوانشهر اینچی در
دیوار نشسته بود، پلک زد. «عقاب؟» او پرسید. «خرسهای کودیاک کیاشهر - منظورتان خرسهای جهشیافتهای است که هنوز خرس هستند - و حالا یک عقاب؟ شما در بین خرسها یک واحد جنگی خیلی خوب دارید.» هویگنز گفت: «آنها هم حیوانات بارکش هستند. میتوانند صدها پوند بار را بدون از دست دادن کارایی رزمی زیاد حمل کنند. و هیچ مشکلی از نظر آذوقه وجود ندارد. آنها از جنگل تغذیه میکنند. البته نه از نژاد اسفکس. هیچ چیز نمیتواند اسفکس را بخورد، حتی تربت جام اگر بتواند یکی را بکشد.» او لیوان و طلسمات یک بطری جادو سیاه بیرون آورد. شیاطین به صندلی اشاره
شیطانی کرد. روآن کیف مسافرتیاش را زمین گذاشت. او یک لیوان قدیس برداشت. او گفت: «کنجکاوم. جادو چرا سمپر تیرانیس؟ میتوانم بفهمم که سیتکا پیت و سورداف چارلی اسم هستند. زادگاه اجدادشان آنها را مناسب میکند. اما چرا سمپر؟» هویگنز گفت: «او برای طلسم شاهینبازی پرورش داده شده است. شما یک سگ را روی چیزی میکشید. شما سمپر تیرانیس را میگویید. او برای فرشتگان سوار شدن روی دستکش شاهینبازی خیلی بزرگ است، بنابراین شانههای کتهای من ابجد پدگذاری شدهاند تا فرشته بتوانند آنجا سوار شوند. او یک دیدهبان پرنده است. من او را آموزش دادهام تا ما را حرز از
وجود ذکر اسفیکسها مطلع کند و در پرواز یک دوربین تلویزیونی طلسم کوچک حمل میکند. دعا نویسی او مفید است، اما مغز خرسها را ندارد.» روآن نشست و جرعهای از لیوانش نوشید. «جالب... خیلی جالب! اما این یک شهرک غیرقانونی است. من یک افسر نقشه
توله خرس کودیاک ششصد پوندی صدای فوقالعادهای است. روآن کمی سرعت گرفت. با احتیاط گفت: «فکر میکنم بهتر است در موردش صحبت موکل جن کنیم. اما اگر این یک مستعمره غیرقانونی باشد، مسلماً شما بازداشت هستید و هر چیزی که بگویید شیاطین علیه خودتان استفاده خواهد شد.» هویگنز دوباره اخم کرد. دعانویس «باشه.» مشرکان گفت. «اما حالا اگه نزدیک من بیای، برمیگردیم ایستگاه. میگم سورداف فرشتگان کیفت رو حمل کنه - اون دوست داره وسایل رو حمل کنه - اما ممکنه به دندوناش نیاز داشته باشه. نیم مایل راه داریم.» رو به حیوانات کرد. با لحنی آمرانه گفت: «بریم! برگردیم سید و حاجی
به ایستگاه! هورا!» سیتکا پیت با غرغر از جا بلند شد و وظایف خود را به عنوان دین فرماندهی رمال پیشروی یک تیم رزمی بر عهده گرفت. دعانویس سورداف به دنبال او میرفت و به این طرف و آن طرف تاب میخورد. هویگنز و روآن با هم حرکت کردند. فارو نل و ناگت از عقب حرکت کردند. که البته تنها راه نسبتاً امن برای هر کسی بود که حاجت گرفتن با لورن دو، در جنگل، در فاصلهی نیم مایلی از محل سکونت قلعهمانند خود، سفر کند. اما در راه بازگشت فقط یک اتفاق افتاد. او یک شبگرد بود که نور چراغها
او را سنگر به وحشت انداخته بود. او از میان بوتهها به بیرون سرازیر شد و فریادهایی شبیه خندههای دیوانهوار سر داد. خمیر ترش آن را در دعا فاصله ده یاردی از هویگنز پایین آورد. وقتی کار تمام شد، ناگت در توسل حالی که نالههای بچهگانه سر میداد، به سمت موجود مرده خیز برداشت. او وانمود کرد که میخواهد به آن حمله کند. مادرش او را محکم زد. دوم صداهای آرامشبخش و آرامی از پایین به متون کهن گوش میرسید. خرسها غرغر میکردند و غرغر میکردند، اما در نهایت ساکت بودند. نور خیرهکنندهی میدان فرود دیگر وجود نداشت. مسیر جادوگر روشن
میان جنگل دوباره تاریک شده بود. هویگنز مرد کلیسا را از قایق فضایی به محل زندگیاش هدایت کرد. صدای خشخشی مذهب آمد و سمپر سرش را از زیر بالهایش بیرون آورد. با سردی به آن دو انسان خیره شد. بالهای غولپیکر هفت فوتیاش را گشود و آنها را تکان داد. منقارش را باز کافر کرد و شماره ملا با صدای بلندی بست. هویگنز گفت: «اون سمپره. سمپر تیرانیس. اون بقیهی جمعیت زمینی اینجاست. از اون دسته موجوداتی که شبها پرواز میکنن نیست، برای خوشامدگویی به تو نیومده.» روآن به پرندهی عظیمالجثهای مقدس که روی یک نشیمنگاه سه رمل رضوانشهر اینچی در
دیوار نشسته بود، پلک زد. «عقاب؟» او پرسید. «خرسهای کودیاک کیاشهر - منظورتان خرسهای جهشیافتهای است که هنوز خرس هستند - و حالا یک عقاب؟ شما در بین خرسها یک واحد جنگی خیلی خوب دارید.» هویگنز گفت: «آنها هم حیوانات بارکش هستند. میتوانند صدها پوند بار را بدون از دست دادن کارایی رزمی زیاد حمل کنند. و هیچ مشکلی از نظر آذوقه وجود ندارد. آنها از جنگل تغذیه میکنند. البته نه از نژاد اسفکس. هیچ چیز نمیتواند اسفکس را بخورد، حتی تربت جام اگر بتواند یکی را بکشد.» او لیوان و طلسمات یک بطری جادو سیاه بیرون آورد. شیاطین به صندلی اشاره
شیطانی کرد. روآن کیف مسافرتیاش را زمین گذاشت. او یک لیوان قدیس برداشت. او گفت: «کنجکاوم. جادو چرا سمپر تیرانیس؟ میتوانم بفهمم که سیتکا پیت و سورداف چارلی اسم هستند. زادگاه اجدادشان آنها را مناسب میکند. اما چرا سمپر؟» هویگنز گفت: «او برای طلسم شاهینبازی پرورش داده شده است. شما یک سگ را روی چیزی میکشید. شما سمپر تیرانیس را میگویید. او برای فرشتگان سوار شدن روی دستکش شاهینبازی خیلی بزرگ است، بنابراین شانههای کتهای من ابجد پدگذاری شدهاند تا فرشته بتوانند آنجا سوار شوند. او یک دیدهبان پرنده است. من او را آموزش دادهام تا ما را حرز از
وجود ذکر اسفیکسها مطلع کند و در پرواز یک دوربین تلویزیونی طلسم کوچک حمل میکند. دعا نویسی او مفید است، اما مغز خرسها را ندارد.» روآن نشست و جرعهای از لیوانش نوشید. «جالب... خیلی جالب! اما این یک شهرک غیرقانونی است. من یک افسر نقشه
- پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۱۴:۵۸
- ۹ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر