و با بیپروایی تمام جواهرات را از جیبش بیرون کشید تا اینکه یک حلقه مروارید مناسب برای تان پیدا کرد. سپس با بیاحتیاطی، جرقههای بینی تاندر کلت را به جادوگر جان خرید و مرواریدها را سر جایشان محکم دعا کرد. نفس زنان گفت: «بهش بگو، بهش بگو دعا ممنون! از حالا به بعد بهش بگو ما دوست و برابریم، دوست و جنگجو، با هم!» پلنتی با رضایت شماره ملا سر تکان داد و برای تان ترجمه کرد، و کره اسب خوشحال، در حالی که یال پرندهاش را تکان میداد، دور سه رفیقش میدوید و فضا را با جملات پرطمطراق نماز خواندن و
آتشین دعانویس پر میکرد. او با خوشحالی بلند شد و فریاد زد: «دوستان و جنگجویان!» در این زمان رندی نفس و حافظهاش را بازیافته مقدس بود و نه تنها قادر ابجد به ادامه سفر بود، بلکه بیصبرانه منتظر ادامه آن بود. هنوز ذکر میشد مزرعه پرها را دید که به رنگ صورتی و تحریکآمیزی در دوردست تکان میخوردند، اما دعانویس چهار مسافر بدون سید و حاجی یک نگاه به عقب، روی خود را دین به سمت شمال برگرداندند. تعدادی از علوم غریبه جعبههای چیلیوالا در حالی که کابومپو پرها را شیطان در خود میغلتاند، له شده بودند و او و رندی هنوز جادو
از تجربه وحشتناک خود سلماس احساس ضعف و فرسودگی اعمال صالح میکردند، اما اینها وقتی به سرنوشت احضار وحشتناکی که فرشتگان با اقدام سریع پلنتی و تان از آن فرار کرده بودند فکر میکردند، مسائل کوچکی بودند. رندی آهی کشید و گفت: «من همیشه ایکس را سرزمینی دلپذیر میدانستم.» در حالی که کابومپو به آرامی در امتداد یک مسیر فرعی سایهدار شیاطین حرکت میکرد. فیل زیبا رک و پوستکنده گفت: «باور نمیکنم اینجا ایکس باشد. هوا فرق کرده، بوی شوری میدهد و این جاده شنی طوری مرند به نظر میرسد که ارواح انگار نزدیک دریا هستیم. خودم فکر میکنم که از
طریق ایکس به سمت مهاباد شمال و شرق به ایو آمدهایم و تا عصر به اقیانوس نونستیک خواهیم رسید.» کابومپو مکث کرد تا به تختهای ناهموار که به درخت کاج میخ شده بود، نگاه کند. «خب! از پرها رد شدی، نه؟» اطلاعیه با حروف نسخ خطی قرمز تهدیدآمیز تمسخرآمیز گفت. «پس بد به حالت! مراقب باش! مواظب باش! گلودویگِ کافران حاجت گرفتن گلوبریوس چشمش به توست.» کابومپو با لحنی تحقیرآمیز خرطومش را بالا گرفت رمال و گفت: «چرک!» رندی مدام آن پیام بیربط را میخواند و تکرار میکرد. «من کسی به نام گلدویگ را به خاطر نمیآورم، تو چطور؟» رندی در حالی
که روی حرز زمین میلغزید تا بیلبورد را از همه طرف بررسی کند، زمزمه کرد: «خیلی وحشتناک به نظر میرسد، نه؟» «بگو، اینجا را ببین، کابومپو، چیزی پشتش هست. با گچ قرمز دعانویس خط خورده، اما من هنوز میتوانم آن را بخوانم.» کابومپو به طور خلاصه توصیه کرد: «پس آن را بخوان.» «اینجا سرزمین جادو سیاه اِو است! به همگی خوش آمد میگوییم! از این جاده به سمت قلعه جن قرمز بروید.» پادشاه جوان با خوشحالی گفت: «اوه، یعنی تقریباً رسیدیم!» اما شادیاش به سرعت با خواندن دوبارهی طرف دیگر دعانویس تخته طلسمات از بین رفت. او در حالی که تاجش
را با سوت کوچکی به عقب هل میداد، زیر لب غرغر کرد: «انگار یکی تابلوها رو روی جینیکی عوض کرده. دعانویس فکر میکنی اتفاقی براش افتاده؟» فیل زیبا در حالی که حتی یک کلمه از حرفهای خودش را توسل طلسم هم باور نمیکرد، پاسخ داد: «احتمالاً یک پسر بچهی روستایی شیطون که دارد گچش را امتحان میکند.» او با خوشرویی به سیارهای که کره اسب را کشیده بود و با نگاهی پرسشگرانه به آنها نگاه میکرد، گفت: «بفرمایید عزیزم. بالاخره به سرزمین اِو رسیدیم و درست روبرویمان قلعهی جادوگرمان قرار دارد.» «اوه، بومپو، چقدر شب!» پلنتی از شدت شادی خودش
را در موکل جن آغوش گرفت. «من پیشینه تاریخی تا حالا قلعه ندیدهام، من تا حالا جادوگر ندیدهام!» رندی در حالی که پرنسس کوچک شیاطین سیارهی دیگر قدیس با خوشحالی از آنها جلو میزد، نگران شد و گفت: «اما، کابومپو...» «فرض کنیم این گلدویگ واقعاً ما را زیر نظر دارد؟ فرض کنیم قبل از اینکه بتوانیم به قلعهی جینیکی برسیم، فرار کند؟» فیل زیبا با تاسف گفت: فرشتگان «خب، این که خیلی «قطعی» نخواهد بود، نه؟» «اما چه کار میتوانیم بکنیم؟ آیا قرار است فقط برای یک نائین نشانه توقف کنیم؟» رندی در حالی که داشت شمشیرش طلسم نویس را بیرون میکشید، مقدس
اعلام کرد: «نه! البته که نه. اما شرط میبندم همزاد که ویلیکین همان کسی بوده که آن پرها را کاشته است.» کابومپو در حالی که با ناراحتی در میان شنها پیش میرفت، موافقت کرد: «به احتمال زیاد.» فصل دوازدهم ورود به قلعه جن سرخ
آتشین دعانویس پر میکرد. او با خوشحالی بلند شد و فریاد زد: «دوستان و جنگجویان!» در این زمان رندی نفس و حافظهاش را بازیافته مقدس بود و نه تنها قادر ابجد به ادامه سفر بود، بلکه بیصبرانه منتظر ادامه آن بود. هنوز ذکر میشد مزرعه پرها را دید که به رنگ صورتی و تحریکآمیزی در دوردست تکان میخوردند، اما دعانویس چهار مسافر بدون سید و حاجی یک نگاه به عقب، روی خود را دین به سمت شمال برگرداندند. تعدادی از علوم غریبه جعبههای چیلیوالا در حالی که کابومپو پرها را شیطان در خود میغلتاند، له شده بودند و او و رندی هنوز جادو
از تجربه وحشتناک خود سلماس احساس ضعف و فرسودگی اعمال صالح میکردند، اما اینها وقتی به سرنوشت احضار وحشتناکی که فرشتگان با اقدام سریع پلنتی و تان از آن فرار کرده بودند فکر میکردند، مسائل کوچکی بودند. رندی آهی کشید و گفت: «من همیشه ایکس را سرزمینی دلپذیر میدانستم.» در حالی که کابومپو به آرامی در امتداد یک مسیر فرعی سایهدار شیاطین حرکت میکرد. فیل زیبا رک و پوستکنده گفت: «باور نمیکنم اینجا ایکس باشد. هوا فرق کرده، بوی شوری میدهد و این جاده شنی طوری مرند به نظر میرسد که ارواح انگار نزدیک دریا هستیم. خودم فکر میکنم که از
طریق ایکس به سمت مهاباد شمال و شرق به ایو آمدهایم و تا عصر به اقیانوس نونستیک خواهیم رسید.» کابومپو مکث کرد تا به تختهای ناهموار که به درخت کاج میخ شده بود، نگاه کند. «خب! از پرها رد شدی، نه؟» اطلاعیه با حروف نسخ خطی قرمز تهدیدآمیز تمسخرآمیز گفت. «پس بد به حالت! مراقب باش! مواظب باش! گلودویگِ کافران حاجت گرفتن گلوبریوس چشمش به توست.» کابومپو با لحنی تحقیرآمیز خرطومش را بالا گرفت رمال و گفت: «چرک!» رندی مدام آن پیام بیربط را میخواند و تکرار میکرد. «من کسی به نام گلدویگ را به خاطر نمیآورم، تو چطور؟» رندی در حالی
که روی حرز زمین میلغزید تا بیلبورد را از همه طرف بررسی کند، زمزمه کرد: «خیلی وحشتناک به نظر میرسد، نه؟» «بگو، اینجا را ببین، کابومپو، چیزی پشتش هست. با گچ قرمز دعانویس خط خورده، اما من هنوز میتوانم آن را بخوانم.» کابومپو به طور خلاصه توصیه کرد: «پس آن را بخوان.» «اینجا سرزمین جادو سیاه اِو است! به همگی خوش آمد میگوییم! از این جاده به سمت قلعه جن قرمز بروید.» پادشاه جوان با خوشحالی گفت: «اوه، یعنی تقریباً رسیدیم!» اما شادیاش به سرعت با خواندن دوبارهی طرف دیگر دعانویس تخته طلسمات از بین رفت. او در حالی که تاجش
را با سوت کوچکی به عقب هل میداد، زیر لب غرغر کرد: «انگار یکی تابلوها رو روی جینیکی عوض کرده. دعانویس فکر میکنی اتفاقی براش افتاده؟» فیل زیبا در حالی که حتی یک کلمه از حرفهای خودش را توسل طلسم هم باور نمیکرد، پاسخ داد: «احتمالاً یک پسر بچهی روستایی شیطون که دارد گچش را امتحان میکند.» او با خوشرویی به سیارهای که کره اسب را کشیده بود و با نگاهی پرسشگرانه به آنها نگاه میکرد، گفت: «بفرمایید عزیزم. بالاخره به سرزمین اِو رسیدیم و درست روبرویمان قلعهی جادوگرمان قرار دارد.» «اوه، بومپو، چقدر شب!» پلنتی از شدت شادی خودش
را در موکل جن آغوش گرفت. «من پیشینه تاریخی تا حالا قلعه ندیدهام، من تا حالا جادوگر ندیدهام!» رندی در حالی که پرنسس کوچک شیاطین سیارهی دیگر قدیس با خوشحالی از آنها جلو میزد، نگران شد و گفت: «اما، کابومپو...» «فرض کنیم این گلدویگ واقعاً ما را زیر نظر دارد؟ فرض کنیم قبل از اینکه بتوانیم به قلعهی جینیکی برسیم، فرار کند؟» فیل زیبا با تاسف گفت: فرشتگان «خب، این که خیلی «قطعی» نخواهد بود، نه؟» «اما چه کار میتوانیم بکنیم؟ آیا قرار است فقط برای یک نائین نشانه توقف کنیم؟» رندی در حالی که داشت شمشیرش طلسم نویس را بیرون میکشید، مقدس
اعلام کرد: «نه! البته که نه. اما شرط میبندم همزاد که ویلیکین همان کسی بوده که آن پرها را کاشته است.» کابومپو در حالی که با ناراحتی در میان شنها پیش میرفت، موافقت کرد: «به احتمال زیاد.» فصل دوازدهم ورود به قلعه جن سرخ
- شنبه ۲۴ مرداد ۰۵ ۱۴:۱۷
- ۱۰ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر