که خیابان از آنها تشکیل شده بود، تشخیص دهد. همچنان که با عجله و در شیاطین حالی که از شدت باران خود را جمع و جور میکرد، عبور میکرد، متوجه دستگیرههای زنگ بیشماری شد که نامهایی که به نظر میرسید به دلیل قدمت زیاد، روی صفحات برنجی زیر آنها حک شده بودند، در شماره ملا حال محو شدن بودند، و اینجا و آنجا دعا یک پنتهاوس با حکاکیهای نفیس، جفت روحی بالای علوم غریبه در آویزان بود.با چرک و کثیفی پنجاه سال سیاه شده بود. طوفان انگار شدیدتر و علوم غریبه شدیدتر میشد؛ سراپای او خیس بود و کلاه حسن آباد نویی به شیطان خرابهای
تبدیل شده بود، و خیابان دعا آکسفورد هنوز هم دور از دسترس به نظر میرسید. مرد خیس از آب، با آسودگی خاطر عمیقی، طاق تاریکی را دید که گویی پناهگاهی در برابر باران، اگر نه موکل جن باد، بود. سالزبری در خشکترین گوشهی خانه مستقر شد و به اطرافش نگاه کرد؛ او در راهرویی شبیه راهرو که زیر بخشی از یک خانه ساخته شده بود، ایستاده بود و پشت سرش راهروی باریکی بین متون کهن دیوارهای خالی شیطانی به مناطقی ناشناخته منتهی میشد. جنت آباد مدتی آنجا ایستاده بود و بیهوده تلاش میکرد تا کمی از رطوبت اضافیاش را از بین ببرد و
به ذکر صدای عبور چرخ درشکه گوش میداد که ناگهان صدای بلندی از سمت راهروی پشت سرش توجهش را جلب کرد، صدایی که هر چه نزدیکتر میشد، بلندتر میشد. در عرض چند دقیقه توانست صدای تیز و گوشخراش زنی را مقدس بشنود که تهدید و سرزنش میکرد و با همزاد لهجهاش سنگها دعا را به لرزه در میآورد، در حالی که هر از گاهی مردی غرغر میکرد و فحاشی میکرد. اگرچه به نظر میرسید که سالزبری از ابطال کردن جادو هیچ جنبهی عاشقانهای برخوردار نیست، اما به صفآراییهای خیابانی مراغه علاقه داشت و در واقع، در مراحل سرگرمکنندهتر مستی، جلفا تا حدودی
آماتور بود؛ بنابراین خود را برای گوش دادن و مشاهده با حالتی شبیه به یک مشترک اپرای بزرگ آماده کرد. فرشته با این حال، با ناراحتی او، ناگهان طوفان آرام شد و او چیزی جز صدای قدمهای طلسم بیصبر زن و تلوتلو خوردن آهستهی مرد که به سمت او میآمدند، نمیشنید. او که در سایهی دیوار عقب نشسته بود، احضار میتوانست ببیند که آن دو نزدیکتر میشوند. مرد آشکارا مست بود و طلسم در حالی که از یک طرف به طرف دیگر میرفت، مانند پوست درختی که در برابر باد میکوبید، تلاش زیادی میکرد تا از برخورد مکرر با دیوار
جلوگیری کند. زن با اشکهایی که از چشمانش جاری بود، مستقیم جادو سیاه به روبرویش نگاه میکرد، اما ناگهان همینطور که از کنارش رد میشدند، شعله دوباره زبانه کشید و او در حالی که رو به همراهش بود، با سیلی از دشنام از اجنه غیر مسلمان جا پرید.در مقدس همین حرز حال، مردی غرغر میکرد و دعاگر ناسزا میگفت. اگرچه ظاهراً عاری از هرگونه شور و شوق عاشقانه بود، اما سالزبری به دورهمیهای خیابانی علاقه داشت و در واقع، در مراحل سرگرمکنندهتر مستی، تا حدودی آماتور بود؛ بنابراین، خود را برای گوش دادن دعانویس و تماشا کردن روح با حال و هوای یک
مشتری اپرای بزرگ آماده کرد. جادوگر با این حال، به نظر میرسید که طوفان ناگهان آرام شده است و او چیزی جز صدای قدمهای بیصبر زن رمل و تلوتلو خوردن آهسته دعا مرد طلسم که به سمت او میآمدند، نمیشنید. او که در سایه دیوار عقب نشسته بود، میتوانست ببیند که آن دو نزدیکتر میشوند. مرد آشکارا مست بود و در حالی که از یک طرف به طرف دیگر میرفت، توسل مانند پوست درختی که در برابر باد میکوبد، برای جلوگیری کیمیاگری از برخورد مکرر با دیوار، تقلا میکرد. زن مذهب مستقیماً به روبرویش نگاه میکرد و اشک از چشمانش
جاری بود، اما ناگهان همین که از کنارش گذشتند، شعله دوباره شعلهور شد و او در حالی طلسمات که رو به همراهش بود، با سیلی از ناسزاگویی بیرون فرشتگان پرید.در همین حال، مردی غرغر میکرد و ناسزا میگفت. اگرچه ظاهراً عاری از هرگونه شور و شماره ملا شوق عاشقانه بود، اما سالزبری به دورهمیهای خیابانی علاقه داشت و در واقع، در مراحل سرگرمکنندهتر مستی، تا حدودی آماتور بود؛ بنابراین، خود را برای گوش دادن و تماشا کردن با حال سید و حاجی کافران و هوای یک مشتری اپرای بزرگ آماده کرد. با این حال، به نظر میرسید که طوفان ناگهان آرام شده است
و او چیزی جز صدای قدمهای بیصبر زن و تلوتلو خوردن آهسته مرد که به دعانویس سمت او میآمدند، نمیشنید. او که در سایه دیوار عقب نشسته بود، میتوانست ببیند که آن دو نزدیکتر میشوند. مرد آشکارا مست بود و در حالی که از
تبدیل شده بود، و خیابان دعا آکسفورد هنوز هم دور از دسترس به نظر میرسید. مرد خیس از آب، با آسودگی خاطر عمیقی، طاق تاریکی را دید که گویی پناهگاهی در برابر باران، اگر نه موکل جن باد، بود. سالزبری در خشکترین گوشهی خانه مستقر شد و به اطرافش نگاه کرد؛ او در راهرویی شبیه راهرو که زیر بخشی از یک خانه ساخته شده بود، ایستاده بود و پشت سرش راهروی باریکی بین متون کهن دیوارهای خالی شیطانی به مناطقی ناشناخته منتهی میشد. جنت آباد مدتی آنجا ایستاده بود و بیهوده تلاش میکرد تا کمی از رطوبت اضافیاش را از بین ببرد و
به ذکر صدای عبور چرخ درشکه گوش میداد که ناگهان صدای بلندی از سمت راهروی پشت سرش توجهش را جلب کرد، صدایی که هر چه نزدیکتر میشد، بلندتر میشد. در عرض چند دقیقه توانست صدای تیز و گوشخراش زنی را مقدس بشنود که تهدید و سرزنش میکرد و با همزاد لهجهاش سنگها دعا را به لرزه در میآورد، در حالی که هر از گاهی مردی غرغر میکرد و فحاشی میکرد. اگرچه به نظر میرسید که سالزبری از ابطال کردن جادو هیچ جنبهی عاشقانهای برخوردار نیست، اما به صفآراییهای خیابانی مراغه علاقه داشت و در واقع، در مراحل سرگرمکنندهتر مستی، جلفا تا حدودی
آماتور بود؛ بنابراین خود را برای گوش دادن و مشاهده با حالتی شبیه به یک مشترک اپرای بزرگ آماده کرد. فرشته با این حال، با ناراحتی او، ناگهان طوفان آرام شد و او چیزی جز صدای قدمهای طلسم بیصبر زن و تلوتلو خوردن آهستهی مرد که به سمت او میآمدند، نمیشنید. او که در سایهی دیوار عقب نشسته بود، احضار میتوانست ببیند که آن دو نزدیکتر میشوند. مرد آشکارا مست بود و طلسم در حالی که از یک طرف به طرف دیگر میرفت، مانند پوست درختی که در برابر باد میکوبید، تلاش زیادی میکرد تا از برخورد مکرر با دیوار
جلوگیری کند. زن با اشکهایی که از چشمانش جاری بود، مستقیم جادو سیاه به روبرویش نگاه میکرد، اما ناگهان همینطور که از کنارش رد میشدند، شعله دوباره زبانه کشید و او در حالی که رو به همراهش بود، با سیلی از دشنام از اجنه غیر مسلمان جا پرید.در مقدس همین حرز حال، مردی غرغر میکرد و دعاگر ناسزا میگفت. اگرچه ظاهراً عاری از هرگونه شور و شوق عاشقانه بود، اما سالزبری به دورهمیهای خیابانی علاقه داشت و در واقع، در مراحل سرگرمکنندهتر مستی، تا حدودی آماتور بود؛ بنابراین، خود را برای گوش دادن دعانویس و تماشا کردن روح با حال و هوای یک
مشتری اپرای بزرگ آماده کرد. جادوگر با این حال، به نظر میرسید که طوفان ناگهان آرام شده است و او چیزی جز صدای قدمهای بیصبر زن رمل و تلوتلو خوردن آهسته دعا مرد طلسم که به سمت او میآمدند، نمیشنید. او که در سایه دیوار عقب نشسته بود، میتوانست ببیند که آن دو نزدیکتر میشوند. مرد آشکارا مست بود و در حالی که از یک طرف به طرف دیگر میرفت، توسل مانند پوست درختی که در برابر باد میکوبد، برای جلوگیری کیمیاگری از برخورد مکرر با دیوار، تقلا میکرد. زن مذهب مستقیماً به روبرویش نگاه میکرد و اشک از چشمانش
جاری بود، اما ناگهان همین که از کنارش گذشتند، شعله دوباره شعلهور شد و او در حالی طلسمات که رو به همراهش بود، با سیلی از ناسزاگویی بیرون فرشتگان پرید.در همین حال، مردی غرغر میکرد و ناسزا میگفت. اگرچه ظاهراً عاری از هرگونه شور و شماره ملا شوق عاشقانه بود، اما سالزبری به دورهمیهای خیابانی علاقه داشت و در واقع، در مراحل سرگرمکنندهتر مستی، تا حدودی آماتور بود؛ بنابراین، خود را برای گوش دادن و تماشا کردن با حال سید و حاجی کافران و هوای یک مشتری اپرای بزرگ آماده کرد. با این حال، به نظر میرسید که طوفان ناگهان آرام شده است
و او چیزی جز صدای قدمهای بیصبر زن و تلوتلو خوردن آهسته مرد که به دعانویس سمت او میآمدند، نمیشنید. او که در سایه دیوار عقب نشسته بود، میتوانست ببیند که آن دو نزدیکتر میشوند. مرد آشکارا مست بود و در حالی که از
- پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۰:۵۰
- ۱۰ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر