قرمز، و سکوت مرگبار، آن چهره را دید - با موهای کوتاه و پرپشت و آشفته، و دهان بزرگ و تنگ. لبهایی را تصور کرد که میگفتند: «خودت میتوانی ببینی، فایدهای ندارد کسی بداند. اگر بگویی، همه چیز خراب میشود...» راسکو زیر لب گفت: دعانویس دین «لوسش نمیکنم.» انگار که داشت لطف بزرگی در حق فرشتگان آن حضور سایهوار میکرد. سرباز بنت، که قرار بود علوم غریبه «قیصر را شکست دهد»، خوشحال بود که از آن مکان تاریک و خفه بیرون میآید. بعدازظهر اجنه غیر مسلمان به زیرزمین رفت تا موتورسیکلتش را گریسکاری و روکش کند، چون منتظر غیبت طولانیاش در «آنجا» بود.
این آخرین فرصتش برای انجام این دعا کار مقدس بود، مگر اینکه صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد. اما در آن صورت، یک ساعت از مرخصیاش گذشته بود و باید آخر شب با قطار شیر به اردوگاه برمیگشت. شرافت یک سرباز مذهب نباید با ابطال کردن جادو یک ساعت دزدی مقدس لکهدار شود... و دوباره راسکو بنت آن چهره را دید. این بار اعمال صالح کمی بیشتر از یک چهره بود. تقریباً میتوانست قسم بخورد که هیکل تام اسلید را دیده که در گوشه تاریک فرشته نزدیک سطلهای زغال سنگ ایستاده بود؛ و همین که راسکو، در حالی سوق که کنار طلسم
موتورسیکلتش زانو زده بود، چشمانش را به این چیز دوخت، جملهای دیگر از ذهنش گذشت: «آن رازها»۱۹۳رفقای خدماتی - فکر نماز خواندن میکنی میگذارم تو را بگیرند؟ فکر جادو سیاه میکنی چون مسخرهام کردی... او سعی کرد شیطانی شبح را به پایین خیره کند، اما ناپدید نمیشد - دعانویس تا اینکه به سمتش رفت و دید که فقط یک کیسه کرباسی پر از هیزم است که کلاه نمدی قدیمی جیمز، کورهساز، روی آن انداخته شده است. «من—من میدانم یعنی چه، بسیار کلیسا خب،» او زیر لب گفت، «یعنی او مرده است.» بعد از رمال شام، موهای بور و موجدارش را از هم
موکل جن باز کرد و مادرش در حالی که او صاف ایستاده بود و سر زیبایش را شماره ملا به عقب شیطان انداخته بود، یونیفرمش را شانه زد. سپس پدرش با افتخار به او کمک کرد تا کت نظامی بزرگش را بپوشد و او به سمت ایست بریجبورو، که آن طرف رودخانه بود، راه افتاد. سالن جدید ارواح دعا نویسی YMCA آنجا نبود، اما او دعا اول به آنجا طلسمات میرفت، جفر درست مثل همیشه. مادرش پشت سرش صدا زد: «عکس را گنبد کاووس گرفتی؟» «حتماً.» «همون که اسلحه رو گرفته؟ تو اون خیلی سرباز و شجاع به دعانویس نظر میای!» همینطور که از
پلهها پایین میرفت، میخندید. اما خیلی زود دوباره بدخلق و مشغول شد. با خودش گفت: «اگر آقای السورث من را وارد این ماجرا نکرده بود، این اتفاق نمیافتاد.»۱۹۴خیلی بد باشه. باعث میشه بز من اونجا فرشتگان بایسته و در مورد افتخار و از این جور طلسم نویس چیزا حرف بزنه. اما الان دیگه کاری از دستم برنمیاد. قرار نیست همه چیز رو لو بدم. الان دیگه هیچ فرقی برای تام نمیکنه - فرشتگان اون از بازی خارج شده. کارش با دیدهبانها تموم شده، و با بریجبورو هم تموم شیاطین شده - میترسم مرده باشه. و اگه فقط دهنم رو ببندم، دقیقاً
همون کاری رو میکنه که اون میخواست؛ ایدهی خودش بود . بنابراین قضیه حل شد؛ و به جای آن افکار نگرانکننده، روی بلیکلی در ذهنش جرقه زد دعانویس - روی بلیکلی، که به «ایستادن در کنار یک دوست در همه حال» اعتقاد داشت؛ کسی که به دوستش وفادار و وفادار بود. روسکو در حالی که از روی پلی که نام شهر از آن گرفته شده بود عبور میکرد، با خود فکر کرد: «او بچهی قلدری است.» و هر چه بیشتر به طلسم روی فکر میکرد، بیشتر احساس حقارت و پستی میکرد. آزادشهر در کنار پل، قایق پیشاهنگان که به کابین
گروه متصل بود، یعنی کشتی « چرخش خوب »، که در کیمیاگری بسیاری از ماجراجوییهای گذشته و آینده شرکت داشت، لنگر انداخته بود. حتی راسکویِ فرهیخته، که هیچوقت «زیاد با بچهها سر و کله نزده بود»، از این قایق معروف خبر داشت. عکسی از آن در دفتر کمپ تمپل دعا آویزان بود، با این صورت۱۹۵از تام اسلید که از دریچه طلسم کوچک دعا قایق به بیرون نگاه میکرد. برخورد ناگهانی بدنه قایق به بدنه شناور در سکوت شب تعویذ او را از جا پراند و همین که به رودخانه مهتابی با پسزمینه سیاه درختان نگاه کرد، دوباره تصور کرد که
چهره تام اسلید را میبیند که از دریچه قایق به بیرون نگاه میکند. «سلام، اونجا!» صدا زد، هرچند البته میدانست کسی آنجا نیست. دعا وقتی از روی پل گذشت، از میان جنگل مورل به سمت جادهی ریور، میانبر زد. با خودش گفت: «بهتر
این آخرین فرصتش برای انجام این دعا کار مقدس بود، مگر اینکه صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد. اما در آن صورت، یک ساعت از مرخصیاش گذشته بود و باید آخر شب با قطار شیر به اردوگاه برمیگشت. شرافت یک سرباز مذهب نباید با ابطال کردن جادو یک ساعت دزدی مقدس لکهدار شود... و دوباره راسکو بنت آن چهره را دید. این بار اعمال صالح کمی بیشتر از یک چهره بود. تقریباً میتوانست قسم بخورد که هیکل تام اسلید را دیده که در گوشه تاریک فرشته نزدیک سطلهای زغال سنگ ایستاده بود؛ و همین که راسکو، در حالی سوق که کنار طلسم
موتورسیکلتش زانو زده بود، چشمانش را به این چیز دوخت، جملهای دیگر از ذهنش گذشت: «آن رازها»۱۹۳رفقای خدماتی - فکر نماز خواندن میکنی میگذارم تو را بگیرند؟ فکر جادو سیاه میکنی چون مسخرهام کردی... او سعی کرد شیطانی شبح را به پایین خیره کند، اما ناپدید نمیشد - دعانویس تا اینکه به سمتش رفت و دید که فقط یک کیسه کرباسی پر از هیزم است که کلاه نمدی قدیمی جیمز، کورهساز، روی آن انداخته شده است. «من—من میدانم یعنی چه، بسیار کلیسا خب،» او زیر لب گفت، «یعنی او مرده است.» بعد از رمال شام، موهای بور و موجدارش را از هم
موکل جن باز کرد و مادرش در حالی که او صاف ایستاده بود و سر زیبایش را شماره ملا به عقب شیطان انداخته بود، یونیفرمش را شانه زد. سپس پدرش با افتخار به او کمک کرد تا کت نظامی بزرگش را بپوشد و او به سمت ایست بریجبورو، که آن طرف رودخانه بود، راه افتاد. سالن جدید ارواح دعا نویسی YMCA آنجا نبود، اما او دعا اول به آنجا طلسمات میرفت، جفر درست مثل همیشه. مادرش پشت سرش صدا زد: «عکس را گنبد کاووس گرفتی؟» «حتماً.» «همون که اسلحه رو گرفته؟ تو اون خیلی سرباز و شجاع به دعانویس نظر میای!» همینطور که از
پلهها پایین میرفت، میخندید. اما خیلی زود دوباره بدخلق و مشغول شد. با خودش گفت: «اگر آقای السورث من را وارد این ماجرا نکرده بود، این اتفاق نمیافتاد.»۱۹۴خیلی بد باشه. باعث میشه بز من اونجا فرشتگان بایسته و در مورد افتخار و از این جور طلسم نویس چیزا حرف بزنه. اما الان دیگه کاری از دستم برنمیاد. قرار نیست همه چیز رو لو بدم. الان دیگه هیچ فرقی برای تام نمیکنه - فرشتگان اون از بازی خارج شده. کارش با دیدهبانها تموم شده، و با بریجبورو هم تموم شیاطین شده - میترسم مرده باشه. و اگه فقط دهنم رو ببندم، دقیقاً
همون کاری رو میکنه که اون میخواست؛ ایدهی خودش بود . بنابراین قضیه حل شد؛ و به جای آن افکار نگرانکننده، روی بلیکلی در ذهنش جرقه زد دعانویس - روی بلیکلی، که به «ایستادن در کنار یک دوست در همه حال» اعتقاد داشت؛ کسی که به دوستش وفادار و وفادار بود. روسکو در حالی که از روی پلی که نام شهر از آن گرفته شده بود عبور میکرد، با خود فکر کرد: «او بچهی قلدری است.» و هر چه بیشتر به طلسم روی فکر میکرد، بیشتر احساس حقارت و پستی میکرد. آزادشهر در کنار پل، قایق پیشاهنگان که به کابین
گروه متصل بود، یعنی کشتی « چرخش خوب »، که در کیمیاگری بسیاری از ماجراجوییهای گذشته و آینده شرکت داشت، لنگر انداخته بود. حتی راسکویِ فرهیخته، که هیچوقت «زیاد با بچهها سر و کله نزده بود»، از این قایق معروف خبر داشت. عکسی از آن در دفتر کمپ تمپل دعا آویزان بود، با این صورت۱۹۵از تام اسلید که از دریچه طلسم کوچک دعا قایق به بیرون نگاه میکرد. برخورد ناگهانی بدنه قایق به بدنه شناور در سکوت شب تعویذ او را از جا پراند و همین که به رودخانه مهتابی با پسزمینه سیاه درختان نگاه کرد، دوباره تصور کرد که
چهره تام اسلید را میبیند که از دریچه قایق به بیرون نگاه میکند. «سلام، اونجا!» صدا زد، هرچند البته میدانست کسی آنجا نیست. دعا وقتی از روی پل گذشت، از میان جنگل مورل به سمت جادهی ریور، میانبر زد. با خودش گفت: «بهتر
- سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۲۰:۳۹
- ۱۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر